چشمانم را می‌بندم و نفس می‌کشم؛ عمیق. این هوا سراسر عطر مردانهٔ تو را دارد، این هوا سراسر عطر حضور تو را دارد، این هوا عجیب نفس‌کشیدن دارد. و من... آغاز می‌کنم غزلم را به‌نام تو؛ به‌نام تویی که از پسِ کوچه‌های مبهم فراق آمدی و قلبم را به تپش انداختی. تو آمدی با این چشمان قهوه‌گون دل‌دیوانه‌کن و اعتبار تمام قهوه‌های عالم را به نیستی کشاندی، دیگر آرام نمی‌گیرم مگر به نگاه تو؛ نگاه تو ای مرد عطرین‌زلف من.

عکس‌نوشت: چون چای‌خوردنِ دوتایی عاشقانه‌ترینِ عاشقانه‌هاست!