به آینده فکر می‌کنم؛ به چهل‌-پنجاه سال دیگر، به پیشرفت علم و تکنولوژی، به تغییر سبک زندگی مردم و در نهایت به مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های آن زمان! فکرکردن راجع به این موضوع همیشه به واهمه‌ای ختم می‌شود؛ واهمه از فراموش شدن خیلی چیزها، واهمه از اینکه دیگر آن‌ها یک گوشهٔ زیبایی‌های دنیا نباشند. تصور کنید دیگر مادربزرگ‌هایی را که پیراهن بلند گل‌گلی می‌پوشند و انگشتر فیروزه دارند، نبینیم. تصور کنید دیگر پدربزرگ‌هایی را که جلیقه می‌پوشند و عصا و تسبیح به دست دارند و همیشه خاطره‌ای از دوران سربازی و کوه و جنگل و دشت و صحرا برایمان تعریف می‌کنند، نبینیم. دنیا خیلی بیهوده و بی‌رنگ می‌شود، نه؟ 

بخشی از زیبایی دنیا به آن‌ها وابسته‌ است؛ به چای‌نبات‌های مادربزرگ و بغل گرمش که همیشه عطر گل محمدی می‌دهد، به عیدی‌های لای قرآنِ پدربزرگ و نوازش‌هایش با آن دست زمخت مردانه که رنج کار و روزگار چشیده، به خنده‌هایشان، به موهای حنایی و بافته شدهٔ مادربزرگ، به چین و چروک‌های صورت پدربزرگ و نگاه مهربانش، به پولکی‌ها و شکلات‌هایی که مادربزرگ می‌چپاند توی قندان. بخشی از زیبایی‌های دنیا به آن‌ها وابسته است؛ به حرمت و منزلتی که دارند، به گرمای وجودشان. و من واهمه دارم؛ از اینکه در آینده‌ای نه چندان دور شهر از این انوار الهی خالی شود؛ که دیگر چنین آدم‌هایی را نبینیم، که بدون آن‌ها عطر گل محمدی از پیرهن دنیا می‌پرد... .


پی‌نوشت: بیایید اگر به پیری رسیدیم از این مادربزرگ پدربزرگ‌ها باشیم، خب؟ مثلا برای نوه کوچولویمان بلوز ببافیم، شب‌های سرد زمستان آبگوشت بار بگذاریم و بچه‌هایمان را دعوت کنیم و به حاج‌آقا بگوییم نان سنگک بخرد برای شام. خب؟