گفت: «اگر من عاشق کسی بشوم حتما به دستش می‌آورم. چرا وقتی از یکی خوشمان آمده بهش نگوییم و او را برای خودمان نکنیم؟» 

گفتم: «همیشه که نمی‌شود طرف را به دست آورد. اصلا شاید از تو خوشش نیاید و بگوید دنیای ما دوتا فرق می‌کند و نمی‌خواهمت. آن‌وقت می‌خواهی چه کنی؟ فرمول ریاضی نیست که هرکسی را خواستی قطعا بهش برسی.»

گفت: «نه او حق ندارد مرا دوست نداشته باشد. نخواهد مرا؟ غلط کرده. یک‌ کاری می‌کنم بخواهد. دنیای متفاوت چه مسخره‌ایست؟ اگر با من فرق داشت تغییرش می‌دهم. باید تغییر کند و شبیه من شود.»

گفتم: «چرا فکر می‌کنی آدم‌ها خمیربازی‌اند و باید تغییرشان داد؟ یکی از اشتباهات رایج در ازدواج همین است. که می‌خواهند همدیگر را تغییر بدهند و باب میل کنند. این درست نیست. دو جنس مخالف با تفاوت‌های بسیاری به هم می‌رسند و درست‌ترین رفتار این است که بخشی از تفاوت‌ها را بپذیرند و بخش دیگر را کمی تغییر دهند تا به تعادل برسند؛ هردو نه فقط یکی! نمی‌شود تو خودت باشی و بخواهی او را زیر سلطه بگیری! مگر تغییر دادن آدم‌ها اینقدر آسان است؟»

گفت: «بله خیلی آسان! ازدواج می‌کنیم و بعدش با کمی سردی و بی‌محلی درستش می‌کنم. من خودم بلدم چه کنم.»

گفتم: «اویی که سرد برخورد می‌کند و دوست‌داشتنی می‌شود کولر است نه آدمیزاد! اگر طرفت یکی مثل من باشد با کم‌محلی و سیاست و این مسخره‌بازی‌ها نه تنها به عجز و التماس نمی‌افتد که نهایتا دو روز حالش بد است و تو را برای همیشه کنار می‌گذارد. کمی از دایرهٔ خودت بیرون بیا و بفهم که هر آدمی دنیای متفاوت خودش را دارد، در آن دنیا بزرگ شده، پایه‌های دنیایش محکم است، و تو نمی‌توانی به طور کلی آن را بکوبی و از نو بسازی! اگر هم شدنی باشد خیلی طول می‌کشد. و تو اگر بخواهی در این مدت طولانی هر تغییری را با کم‌محلی و سردبودن به انجام برسانی، آن رابطه را به جهنمی دونفره تبدیل می‌کنی.»


پی‌نوشت اول: نپذیرفت و بحث را با جملهٔ «بیخیال حوصلهٔ بحث ندارم» تمام کرد.

پی‌نوشت دوم: مادامی که حرف می‌زد، به این فکر می‌کردم که نشسته‌ام کنار یک آدم خاله‌زنک که دارد خودخواهانه به عشق نگاه می‌کند و برای زیر سلطه گرفتن طرف مقابل، به شیوه‌های کبری خانم و صغری خانم معتقد است.

پی‌نوشت سوم: سرم را به شیشهٔ اتوبوس تکیه دادم و صدای آهنگ را کمی بالا بردم و به این فکر کردم که چقدر آدم‌ها عجیب و غریبند.