یک. ایستاده بودم جلوی ضریح و نسیم در دلم می‌پیچید. قلبم خالی خالی، رهای رها، آرامِ آرام، و روشن روشن بود. آرامش گم‌شدهٔ سالیان دور را یافتم؛ یک گوشه‌ای حوالی ضریح بانو... .

دو. آن‌ کسی که امروز وسط بازار قم کیف کارت‌هایش را باز کرد و کارت عابربانکش را پیدا نکرد و فهمید در خوابگاه جا گذاشته که بود؟ من، من، من، من! جا دارد از خودم با لحن غلیظی بپرسم: «عاشقی؟؟؟» و جواب بدهم: «بله گویا!»

سه‌. جمکران... وارد صحن شدیم. و من سعی داشتم به خودم بقبولانم که بله! اینجا جمکران است دخترم. تو داری در جمکران نفس می‌کشی دخترم. باور کن دخترم. تاب بیاور این حجم از آرامش را دخترم. 

چهار. یک قرار وبلاگی ناگهانی! تصور کنید بانوچه‌ای از جنوب ایران و حریری از شمال ایران، در یک روز و یک ساعت در مکانی مشترک هستند. به هم زنگ می‌زنند. بانوچه حریر را پیدا می‌کند و بعد... اصلا بماند برای خودم؛ مخصوصا بخش عکاسیمان! :))

پنج. دلم می‌خواهد یک روز کامل را در قم و جمکران، یک گوشه بنشینم و به آدم‌ها نگاه کنم. به حال و هوایشان. و بعد... در ذهنم برایشان قصه بسازم.

شش. وقتی یک شکمو به شهر‌های زیارتی برود نتیجه‌اش چیست؟ نتیجه‌اش این سوهان‌ها و پشمک‌ها و نبات‌ها و باسلوق‌ها و نخود کشمش‌هاست که به همه‌شان ناخنک زده‌ است و با حسرت به پشمک زعفرانی‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید: «خودت رو کنترل کن تموم می‌شه‌ها!»

هفت. در حرم حضرت معصومه(سلام‌الله علیها) تا می‌توانستم دعا کردم و نائب‌الزیاره بودم. اول از همه اویی که سلامم را به بانو رسانده بود و بعد چندنفر دوست نازنین و نور و نوا و خانواده و باقی رفقای وبلاگی و کسانی که در پست قبل کامنت گذاشته بودند. ان‌شاءالله به زودی این زیارت قسمت تو هم بشود رفیق. :)

هشت. و این شماره! همین غروب نزدیک بود یک سفر مشهد هم برایم رقم بخورد که متاسفانه زمانش با امتحانات میان‌ترم یکی شد و نشد که بشود. و ما همچنان چای می‌خوریم و حسرت خراسان را..‌.