حال خوبِ بعد از هم‌صحبتی‌ با آدم‌هایی از جنس خودت، قابل وصف نیست. من تازه کشفش کردم. رهایی و آسودگی خاصی به آدم می‌ده‌. اینکه بدون خجالت و کم‌رویی و سبک‌سنگین‌کردن‌های زیادی حرف بزنی، می‌چسبه. به خودشون هم گفتم. حال و هوای امشب اونقدری خوب بود که خودم رو وسط اتاقم نمی‌دیدم. انگاری عصر پاییز بود؛ ما نشسته‌ بودیم رو ایوون یه خونهٔ نقلی و قشنگ، نبات و دارچین و سه‌تا لیوان چایی هم جلومون بود و بخارشون می‌اومد بالا و محو می‌شد تو هوا. ما هی کمی از چاییمون می‌خوردیم و هی حرف می‌زدیم؛ از هردری، از بچگی و نارنیا و کتاب و سیر مطالعات گرفته تا دغدغه‌ها و حال‌خرابی‌ها و سرحال‌بودن‌هامون. همینقدر آروم و قشنگ و دوستانه حال‌خوب‌کن. 

آره خلاصه! بگردین آدمِ خودتون رو پیدا کنین. حرف‌زدن‌ با آدم‌هایی که بفهمنت و تو خیلی چیزها شبیهت باشن، شیرینه. این رو منی می‌گم که یه عمری در تنهایی و سکوت روزگار گذروندم و تازگی‌ها فهمیدم چقدر این دوتا خطرناکن؛ مخصوصا سکوت. که می‌تونه از همه‌چیز و همه‌کس دورت کنه، صمیمیت‌ها رو کمرنگ کنه و حتی عشق رو از رونق بندازه... .


پی‌نوشت‌ اول: همین موضوع رو با وسواس و خیلی بهتر از این و در شکل و شمایلی دیگه، یک‌ساعت نشستم نوشتم و یهو همش پرید. از لعنتی‌ترین اتفاقات وبلاگی همینه. و من دیگه نای نوشتن دوباره به اون شکل رو نداشتم. :| دوستانی که تو کانالن شاهدن که چطور حرص خوردم بابتش. :|

پی‌نوشت دوم: مهر امسال کش اومد و تموم نمی‌شد ولی آبان زودی داره می‌ره. دلم نمی‌خواد تموم شه. 

آری! من از سوز آذر واهمه دارم... .