با کِریم ایستادیم پشت پنجره. دوتایی از صپّ همین‌جاییم و داریم بارون رو نیگاه می‌کنیم. حیاط رو آب برداشته از زیادَت باران! بی‌هوا می‌گم: «کریم؟ تو که یه عمری با عزت و احترام عاشق شمسی بودی، بگو ببینم این عشق چه‌جوری‌هاست؟ راسته می‌گن عاشق شی همهٔ احوالاتت وصله به دلبر؟ اینجوریه که بخنده حالت خوش می‌شه؟ یا سگرمه‌هاش بره تو هم حالت گرفته می‌شه؟ راسته این‌ها؟» سرش رو می‌چرخونه می‌گه: «حالا چی شد یاد عشق و عاشقی افتادی؟» می‌گم: «همینجوری! پاییزه دیگه. آدم رو یاد عشق و دلبر می‌اندازه.» می‌گه: «راست می‌گی. از صپّ همش تو فکر شمسی‌ام.» ساکت می‌شه. می‌گم: «چی شد پس؟ احوالاتِ وصل به دلبر و اینا» می‌گه: «یه‌بار شمسی از کوچه می‌گذشت، نمی‌دونم دید ما رو، ندید ما رو، هرچی که بود رفت و نکرد با چشم‌هاش یه سلامِ بی‌کلام بده بهمون. تا یه هفته قَرَم‌قات بودم. می‌گفتم حتما یه غلطی کردم که نیگام نکرده‌. هزار فکر و خیال اومد به سرم. وصله دیگه. اگه وصل نبود که همچین نمی‌شدم من.» دوباره ساکت می‌شه. من هم دیگه چیزی نمی‌گم. زل می‌زنیم به حیاط. بدچیزیه اگه همهٔ احوالاتت وصل باشه به یکی دیگه، نه؟ اصلا مگه قرار نبود عشق همیشه حالمون رو خوب کنه؟ پس چرا صدای بوف میاد ازش؟ چرا دلگیره؟