۱. وقت‌هایی که خودم رو به در و دیوار می‌زنم تا یه چیز خوب پیدا کنم واسه کادوی تولد دوست‌هام، وقت‌هایی که می‌گردم ببینم چه چیز کوچولویی رو دلشون خواسته تا قاطی یه سری کوچولو‌های دیگه بهشون هدیه بدم، وقت‌هایی که هی از این و اون سوال می‌پرسم، همهٔ این وقت‌ها می‌ارزه؛ می‌ارزه به اون لحظه‌ای که کادوهای فسقل رو یکی‌یکی در میارن و وقتی می‌رسن به فسقل اصلی چشم‌هاشون گرد می‌شه، ذوق می‌کنن، می‌خندن و دوباره میان بغلم. من اون ستاره‌ای که یهو تو چشم‌هاتون روشن می‌شه رو با دنیا عوض نمی‌کنم. همین. :)

۲. دیدین یه سری از آدم‌هایی که عاشق می‌شن، می‌ترسن معشوق یا معشوقه‌اشون رو از دست بدن؟ هی دلهره دارن از تموم‌شدن خوشبختیشون؟ من الان تو همچین حالتی‌‌ام. این‌چندنفر اینقدر برام عزیزن و مهم که می‌ترسم؛ می‌ترسم یه روزی به خودم بیام و نباشن. من آدمِ همچین دل‌بستن‌هایی نبودم، من آدمِ رفیق‌دوستی تا این حد نبودم، نمی‌ذاشتم عزیزبودن آدم‌ها برام از یه حدی بیشتر شه تا اگه یهو یه چیز بعید ازشون دیدم و شوکه شدم به راحتی بذارمشون کنار(آره من مهربونی‌هام ته بکشه اینجوری تلخ می‌شم). اما حالا... این‌چندنفر یکی‌یکی اومدن تو دنیای من و هرکدومشون به یه شکل جا تو دلم باز کردن و من دارم فکر می‌کنم اگه یهو پاشن برن دنبال زندگی‌‌هاشون و نباشن، چه گلی به سر بگیرم؟ چه‌جوری از دلتنگی نمیرم؟ از دلتنگی این‌هایی که حال خوبشون حالم رو خوب می‌کنه و حال بدشون به هم می‌ریزتم؟ از دلتنگی این‌هایی که وقتی بهشون می‌گم «شما خوشحال باشین خوشیتون به من می‌رسه» واقعیت محضه و نه تعارف و حرف الکی. هوم؟ حتی از اینکه همچین حس‌هایی دارم هم می‌ترسم! :|

۳. شما نمی‌دونین من امشب یهو چه‌جوری از وسط تا شدم. شما نمی‌دونین ولی من می‌دونم؛ که تمام مسیر آهنگ‌های ناله‌ای گوش کردم، بغض کردم، و در نهایت با یه قدم‌زدن طولانی شبونه تو دانشگاه با اون فضای مخوف و در عین حال شاعرانه ته موندهٔ انرژی امروزم رو هم تموم کردم. اما به یه چیزی ایمان آوردم. که قدم‌زدن چقدر می‌تونه حال آدم رو بهتر کنه. چون وقتی وارد اتاق شدم حالم خیلی بهتر از زمانی بود که سوار اسنپ شده‌بودم و به ترافیک‌ روون یادگار امام نگاه می‌کردم و علی‌ زندوکیلی می‌خوند: «لالا کن دختر زیبای شبنم...»

۴. یه زمانی یکی بهم می‌گفت حرف‌های دلت رو ننویس اینجا. چون چندسال بعد از نوشتنشون پشیمون می‌شی. نمی‌دونم حرفش درسته یا نه. ولی من خیلی وقت‌ها ننوشتم یا نوشتم اما مختصر و کلی. شاید به همین‌خاطره که بعضی‌ها بهم می‌گن حریر با توی واقعی فرق داره. اما امشب... می‌دونین چرا شمارهٔ یک و دو رو نوشتم؟ نوشتم چون دارم فکر می‌کنم اگه فردا افتادم مردم حداقل به دوست‌هام گفته‌ باشم کجای دلم نشستن. شاید اشتباهه. آره؟ نمی‌دونم. می‌ذارم جوابش بمونه واسه همون آینده.

۵. امروز می‌گفت: «به نظر من آدم باید بره به کسی که دوستش داره بگه دوستش داره. حتی دخترها هم بگن. یعنی چی نگن؟ اون‌وقت طرف بره یکی دیگه رو بگیره و اینا هی غصه بخورن و بمیرن؟» من خیلی وقت‌ها بهش فکر می‌کنم و تهش هم به جواب نمی‌رسم. نظر شما در این مورد چیه؟

۶. اگر توجه‌کرده‌باشین اکثر رفقای بزرگتر از خودم رو جمع خطاب می‌کنم(چه ضمیر و چه فعل). چون به نظرم احترام لازم است و... . مگر اینکه خودشون اجازه بدن یا مثل یه بندهٔ‌خدایی بگن «اگه می‌خوای من رو چندتایی صدا کنی لازم نیست اصلا باهام حرف هم بزنی.» و من کم‌کم شروع کنم به مفرد خطاب‌کردن طرف. چندوقتیه رفتم تو فکر که آیا این کار درسته یا نه؟ و همش هم یاد یه خاطره با دایی‌کوچیکه‌ام می‌افتم. یه‌بار برگشتم بهش گفتم شما. یهو با اخم برگشت گفت «چی؟» گفتم: «هیچی. شما دیگه! دارم بهت احترام می‌ذارم مثلا!» گفت: «این احترامه؟ شعور نداری تو؟ آدم به داییش که اینقدر بهش نزدیکه نمی‌گه شما. شما واسه غریبه‌هاست نه دوست و آشنا.» نامبرده هشت سال از بنده بزرگتره و ما چون تقریبا هم‌بازی بودیم تعارف‌معارف نداره باهام! یکم هم خشنه پسرمون. :| 

۷. از اونجایی که من دیگه حال و حوصله ندارم واسه پست‌های وبلاگم حرص و جوش بزنم و هی بگم «خب که چی؟» شما هم نگین و همینجوری بخونین تا من خوب شم دوباره! :|