دانشجوی ادبیات داستانی است و باید با ما درس کلیله و دمنه بگذراند. گفت: «می‌شه بشینم اینجا(صندلی سمت راستم)، متاسفانه کتاب ندارم.» گفتم: «آره حتما» و با لبخند نگاهش کردم. چشم‌های بادامی و صورت گرد و پهن‌اش نشان می‌داد که دختِ افغانستان است. تشکر کرد و نشست. چندصفحه‌ای از دیباچه را خواندیم و استاد مثل همیشه کمی از زندگی و احوال آدم‌ها گفت و اینکه قدیم‌ها مردم زندگی را آسان می‌گرفتند اما حالا نه. قدیم با یک الاغ به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند اما حالا واجب شده که پدر ماشین خودش را داشته باشد، مادر ماشین خودش را، دختر خانه و پسر خانه هم یک ماشین جدا زیر پایشان باشد. 

با تمام احترامی که برای استاد قائل بودم نتوانستم در دل پوزخند نزنم. ادامهٔ حرف‌هایش مهر تایید می‌زد که زندگی مردم لاکچری شده! و من با خودم فکر می‌کردم واقعا منظورش مردم ایران است؟ چند خانواده این‌طور زندگی می‌کنند و هر کدام ماشین جدا دارند؟ از همچه آدمی بعید بود که تا این حد از واقعیت جامعه دور باشد. فکر کردم تنها منم که چنین فکری می‌کنم اما صدای بغل‌دستی‌ام هم درآمد. زیر لب می‌گفت: «عموم مردم اینطور زندگی می‌کنن؟ واقعا؟ انگاری این‌ها فقط خودشون و اطرافیانشون رو می‌بینن. من هم اگه استاد دانشگاه بودم و چندسال اسپانیا و کشورهای خارجی تدریس می‌کردم و حقوقم این همه بود، زندگی رو همینقدر همایونی تصور می‌کردم. بیا ما رو ببین استاد. که دارم خودم رو می‌کشم، سگ‌دو می‌زنم آخرش ماهی یک و خوردی می‌ذارن کف دستم و به هیچ‌جا هم نمی‌رسه. ملت نون ندارن بخورن، شما از ماشین می‌گین؟» بعد خطاب به من گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ فکر می‌کنن زندگی همه مثل خودشونه.» آهی کشیدم و سر تایید تکان دادم. و یاد حرف پدری افتادم که در یک مصاحبه با بغض می‌گفت: «به‌خدا چند روزه از شرمندگی زن و بچه نرفتم خونه، پول ندارم براشون غذا بخرم.»