تمام عمر در غار خودم بودم و هرکه می‌پرسید: «چرا تنهایی؟» می‌گفتم: «آدمی شبیه خودم دور و برم نیست که دست دوستی به سمتش دراز کنم. همین یک‌دانه دوستی که دارم، تفاوت دنیای من و او از زمین تا آسمان است و همین مرا بس‌.» روی دلم مانده بود خیلی چیزها؛ روی دلم مانده بود چرخیدن دوتایی و رفیقانه میان کتاب‌فروشی‌های شهر و با اشتیاق حرف‌زدن از کتاب‌ها، نشستن در کافه‌های کنار ساحل و زدن حرف‌های درست و حسابی، زیر نم‌نم باران قدم‌زدن و ساختن خاطره‌های قشنگ. نداشتم؛ هیچ‌کدام این‌ها را نداشتم و در تمام خاطرات هفده‌-هجده‌ساله‌ام یک من بودم و یک شهر، و البته یک وبلاگ! که با وجود تمام اوقات ناخوشش، فکر تعطیل‌کردن و دل‌زده‌شدن از بعضی‌ها و همه و همه، بُعد شیرین زندگی من بود و هست. وبلاگ آدم‌هایی را به من هدیه داد که جزو فراموش‌نشدنی‌های روزگار من‌اند؛ کسانی که خودم را شبیه آن‌ها دیدم، مرا از غار خودم بیرون کشیدند و لبخند زندگی‌ام را به پهنای صورت رساندند. 

و حالا زندگی من با حضور چند رَفیق وبلاگی، سرشار از روزهای آبی یواش دوست‌داشتنی شده؛ مثل پنج‌شنبه که وقتی به خروجی مترو رسیدم نور و نوا را کنار هم دیدم. نور و نوا را کنار هم داشتن و درآغوش‌کشیدن و حرف‌زدن با آن‌ها اگر خوشبختی نیست، پس چیست؟ و من عاشق آن عصر پنج‌شنبهٔ آفتابی‌ام؛ از همان‌لحظه که نشستیم روی بتن‌ها و کتلت مام‌بزرگ‌پَز خورشید را خوردیم تا وقتی که عکس لحظه‌آخری گرفتیم و با حنانه خداحافظی کردیم. در تمام لحظات آن عصر ما رها بودیم؛ رهای رها! مهم نبود کجاییم، کجا نشسته‌ایم، روسری‌ها و مقنعه و شالمان صاف است یا کج، کفش‌هایمان خاکی است یا تمیز؛ هیچ‌چیز مهم نبود. تنها چیزی که اهمیت داشت خودمان بودیم که هم را می‌فهمیدیم و از هم‌صحبتی و کنار هم بودن لذت می‌بردیم. من گاهی سکوت می‌کردم و تنها به دیدن و شنیدن اکتفا می‌کردم؛ دیدن نگاه زیبای حنانه و شنیدن حرف‌هایش با آن‌ صدای دلبر دوست‌داشتنی، دیدن خورشید به‌شدت گرم و صمیمی و شنیدن حرف‌ها و نظراتش در مورد هنر و نوشتن و... . شاید من و حنانه از معدود آدم‌هایی باشیم که خورشید را اینگونه تابان دیدیم. و من همه‌اش لبخند بودم؛ از اینکه دنیا مهم نبود و ما مهم بودیم، از اینکه ساعاتی همه‌چیز را فراموش کردیم و فقط حرف زدیم و خندیدیم، از اینکه در انتهای هر بحث به نظر و فکری مشترک رسیدیم. برای همین است که می‌گویم، نور و نوا را کنار هم داشتن خوشبختی است. و این دو بزرگوار بخشی از لبخندهای زندگی من‌اند؛ بخشی از خوشبختی کوچک من. :)


پی‌نوشت: که چای بدون قند هم کنار شما بهترین و شیرین‌ترین چای دنیاست.