می‌نویسم «کس نیست در این گوشه فراموش‌تر از من» و منتشر می‌کنم. خیلی‌ها می‌بینن، ولی واکنشی نشون نمی‌دن. لابد می‌گن شهریار چه مصرع قشنگی گفته! لیست رو بالا پایین می‌کنم. با دیدن بعضی اسم‌ها لبخند محوی می‌زنم. گوشی تو دستم می‌لرزه. یه پیام جدید. به فرستنده‌اش نگاه می‌کنم؛ مامان! نوشته: «سلام جانم، خوبی؟ چه‌خبر؟» دلم می‌لرزه، دلم خیلی می‌لرزه، دلم خیلی خیلی می‌لرزه. تا تو هستی، مرا ز غم فراموش‌شدن چه باک؟


پی‌نوشت اول: خودم آدم ساکتی‌ام اما سکوت آدم‌ها دیوونه‌ام می‌کنه. دلم براشون تنگ می‌شه، نگرانشون می‌شم، غصه‌ میاد به دلم. وقتی با من دوستین ساکت نباشین، خب؟ نمی‌دونین چقدر فکر و خیال و نگرانی میاد سراغم.

پی‌نوشت دوم: من باید از قرار وبلاگی دیروز می‌نوشتم اما این فسرده‌حالی نذاشت. فردا‌ پس‌فردا بهتون می‌گم؛ می‌گم که خورشید و حنا رو کنار هم داشتن چقدر شیرینه، می‌گم از حرف‌هامون، از حرف‌هایی که خورشید می‌زد و من تو دلم از رفیق‌بودن باهاش مفتخر می‌شدم، از حنانه و بی‌نظیر بودنش، می‌گم از همه‌چی حتی اون پشه‌ای که وقت خداحافظی پرید تو حلقم و چاره‌ای جز قورت‌دادنش نداشتم. 

پی‌نوشت سوم: در آغوشم بگیر؛ چنانکه نور، ظلمت را...