به نام خدا

موضوع انشا: مادر...


نوشتن شاید دشوارترین کار جهان شود درست همانجایی که قلم در دست داشته باشی، دفتری کهنه و اما کلمات در ذهنت به سکوتی ابدی دچار شوند. لال شوند. بمیرند و زیر دست و پای افکار مشوش ات دق کنند...و چه سخت است اگر بخواهی روزی از مادر بنویسی. مادر...مادر...مادر... چه زیباست این نام که خودش به تنهایی ترانه ی دلدادگی است. گویی خدا به هنگام آفریدن این بانو، همه عشق و محبتش را در روح او دمیده و زیباترین سمفونیِ جهانِ بودن را با خاک گلویش آمیخته که اینگونه لای لایی هایش آرام جان بی قرارمان است. 

به راستی که چه پَست و ناتوان می شوند واژه ها وقتی کلام مادر به میان می آید... و چه لرزان می شود قلم هنگام نوشتن از او... او که الهه ی هرچه زیبایی در جهان است. او که فروردین چشمانش دوای هرچه بی قراریست. فرقی نمی کند سر میز صبحانه چای بیاورد یا نه... همینکه عشق را توی خانه ی کوچکمان دم می کند بس است.

مادر بهشت من همه آغوش گرم توست/گویی سرم هنوز به بالین گرم توست

پیوسته در هوای تو چشمم به جست و جوست/هر لحظه با خیال تو جانم به گفت و گوست

آری! بهشت همین آغوش گرم و لطیف تو است مادرم. تویی که مرا در وجودت پروراندی، از شیره ی جانت سیرابم کردی، دستانم را گرفتی و با هر قدمی که برداشتم زیر لب دعایم کردی. کاش می شد لابه لای همین واژه ها به قربانت بروم مادر... به قربان تو ای بانوی بی همتای زندگی ام. کاش می شد در سطر به سطر این دفتر دستانت را ببوسم...دستان تو که گرد یک عمر کار و تلاش، آزرده حالشان کرده. دستان تو که بوی زندگی می دهد... که روزی با همین دست ها به آغوشم می گرفتی و لای لایی گویان برای بی تابی هایم شب زنده داری می کردی. 

چه کسی می تواند انکار کند تو را؟ انکار کند مادرانگی هایت را؟ از جان گذشتن ها و ایثارت را؟ در دفتر ذهنم جاری است لحظه های بوددنت...در کودکی هایم...نوجوانی هایم و جوانی هایم. رد پای حضورت لا به لای روزهای زندگی ام پاک نمی شود هرگز...هرگز...هرگز... ببخش بر من خیره سری ها و سرکشی هایم را که می دانم قلب تو چشمه ای از قلب خداست...که بخشنده است...که دریادلی حتی هنگام خشم و سرزنش هایت.کاش قدر بدانم لحظات بودنت را که تکرار نمی شوی دیگر. غیر از تو کسی نیست که اردیبهشت دامنش را بگشاید و خانه عطر بهارنارنج بگیرد. بوسه می زنم بر چروک پیشانی ات مادر...که تو تکرار نشدنی ترین اتفاق روزگار منی...دوستت دارم.


 نمی دونم اصلا این نوشته میتونه یه انشا باشه یا نه اما خب...نیم ساعته نوشته شد با چشمایی که از زور درس خوندن وا نمی شد اونم ساعت 12 شب...فکر کنم تحت اون شرایط همچین انشایی همچین بد هم نباشه :))

 همکلاسی ای که به شعرِ " اکسیر عشق" یا همون " از در درآمدی و من از خود به در شدم..." سعدی میگه "چرت" رو باید باهاش چیکار کرد؟ آقاگل شما بگو! آیا در این مورد اجرای قانون کلت امری حلال و پسندیده نیست؟ :| خدایا چطور به همچین شعرِ جآنی گفت چرت! من اصلا نمی تونم هضمش کنم :|

 هرچند دائم لای چرخ عاشقان چوب است/ با این وجود احوالمان شکر خدا خوب است

                                                                                                                                        [بهمن صباغ زاده]