من از اون‌هایی نیستم که تا کلاس تموم می‌شه از جاشون می‌پرن و پرواز می‌کنن به سمت در. معمولا می‌شینم یا نزدیک میز استاد می‌ایستم تا به جواب‌هایی که به سوال بچه‌ها می‌ده گوش کنم. خیلی وقت‌ها چیزهای خوبی عایدم می‌شه از این گوش‌کردن‌ها. امروز هم طبق معمول ایستاده بودم اون نزدیکی‌ها تا حرف استادجان تموم شه و سوالم رو بپرسم. وقتی حرفش تموم شده بود که جلوی در ایستاده بود. سوالم رو پرسیدم و مفصل جواب داد و کتاب هم معرفی کرد. بعدش تو چشم‌هام نگاه کرد و گفت: «من در شما اون توانایی که باید رو می‌بینم. می‌تونی به جاهای خوبی برسی اگر بخوای. راستش ترم اول رو چندنفر از بچه‌ها نظر مثبتی داشتم ولی بعد دیدم نه! اصلا واسه یه سری چیزهای دیگه اومدن دانشگاه. ولی شما یکی از همون‌هایی هستی که از اول فهمیدم با جمع فرق داری و واسه چیزهای بیخود نیومدی اینجا. حالا که اینجوریه تلاشت رو بکن حتما. شماها به‌هرحال با مدرک از این دانشگاه می‌رین بیرون ولی در نهایت اونی برنده‌اس که خوب خونده باشه و باسواد باشه.»

وقتی صحبتمون تموم شد و ازش تشکر و خداحافظی کردم، حس می‌کردم قدم بلندتر شده... .