نشسته بودیم جلوی میز خانم کارمند تا همراه‌بانکمون رو فعال کنه. از پسر بیست و چندسالهٔ کناریم پرسید: «شغلت چیه؟» تعلل و تردید پسر تو جواب‌دادن باعث شد سر برگردونم و نگاهش کنم. خیره به برگه‌های رو میز آروم و سریع گفت: «طلبه‌ام.» بی‌اراده لبخند محوی زدم. قیافهٔ خانم کارمند اصلا جالب نبود. مخصوصا وقتی سرش رو پشت مانیتور قایم کرد تا پسر نبینتش و خندید. نگاه بی‌روحم رو به خندهٔ احمقانه‌اش دوختم. دلم می‌خواست به پسره بگم «وقتی یکی ازت پرسید چیکاره‌ای بلافاصله و محکم بگو طلبه‌ام. سکوت و شک و صاف‌کردن گلو دیگه چه صیغه‌ایه؟ مگه مسیری نیست که انتخابش کردی؟ چرا واسه گفتنش دودوتاچهارتا می‌کنی؟ سرت رو بالا بگیر واسه انتخاب‌هات پسرجان.» اما هیچ‌کدوم رو نگفتم. فقط نگاهی بهش انداختم و مثل همیشه سرم رو زیر انداختم و خیره شدم به کفش‌های آدم‌ها... . 


پی‌نوشت: کارمند باجهٔ شمارهٔ پنج بانک ملتِ اینجا، خدا حفظت کنه که اینقدر خوب و لبخند به لب و مودب و مهربونی! :)