ساعت پنج و ربع/ ناله‌ام بلند شد که: «وااای جوراب‌هام هنوز خیسه»/ تندتند آماده شدیم/ یادم اومد شب قبل بهم گفت یه چیز شیرین بخور مثل مربا!/ ف جان مربا می‌دی بهم؟ آره بیا/ این روسری خوبه یا این یکی؟/ صبح خلوت/ دوتا خانم با لباس کوهنوردی چندمتر جلوتر از ما راه می‌رفتن/ دستگاه خودپرداز/ تاخیر مترو و چشم‌های منتظر ما/ با خودم می‌گم چقدر این سه‌تا بشر خوب و شیرینن/ می‌شینیم کف مترو/ همه یه نگاه «این‌ها چرا اینقدر شادن کلهٔ سحر» بهمون می‌انداختن/ میون اون همه کسلی و خواب‌آلودگی بقیه، ما چهارنفر به معنای دقیق کلمه جوونی داشتیم تو خودمون/ پس چرا نمی‌رسیم؟ دیر شد!/ از ایستگاه می‌زنیم بیرون و آنتن گوشیم برمی‌گرده/ بچه‌ها چهار تماس بی‌پاسخ! بیچاره شدیم/ مهربون؟ بله! مهربونی دیدم/ با خودم می‌گم یعنی خودشه تو ماشین؟ وقتی میاد بیرون می‌بینم آره! سوپرایز!!! بغلش می‌کنم؛ محکمِ محکم به همون اندازه که دلم واسش تنگ شده بود/ حال خوب و صبح قشنگ/ این پله‌نوردی اول کار جدا ظلمه/ عجب هوایی! نفس عمیق/ عجب طبیعتی! نگاه عمیق/ عجب رفقایی! لبخند عمیق/ ولی من یادم رفت خرما بخورم/ خرمای مغز گردویی خوشمزه/ شما اسم وبلاگتون چی بود؟ یه نیم‌خطی می‌شه گمونم/ خوبی ف؟ آره/ حالیمه که برخلاف دفعهٔ اول راحت‌تر راه می‌رم و پاهام همراه‌تر شدن/ عه! رسیدیم ایستگاه یک؟ چه زود!/ خب! من می‌خوام اونجا خسته شم/ یه قلپ آب می‌خورم و از دیدن اطرافم لذت می‌برم و دوباره حرکت/ توضیح و توجیه چی شد؟/ عه اون عکسه رو تو گوشیم ندارم متاسفانه/ حریر داری هم‌پای ما می‌شی یا خودت اینجوری میای؟ نه بابا خودم همینجوری میام/ نگران کفششم که یه وقت سر نخوره/ تعجب می‌کنم چرا جلو نیست؟ چرا وسط‌مسط‌هاست؟ بعد به این نتیجه می‌رسم که بهمون تخفیف داده و داره با جمع میاد/ سر در گوشی و نیازمند به کمپ ترک فضای مجازی :))/ آی آی دستم رو محکم نگیر دیروز سرم زدم/ آهنگ کتولی! حال و هوای شمال‌گونه/ یه ساسی مانکن بذار پس :دی/ عجب پاییزی! نگاه نارنجی‌ها رو، رو درخت‌ها، رو زمین خاکی، به زبان حال با انسان سخن می‌گه/ چندتا پیچ مونده؟/ خنده/ آب چشمه/ ایشالا آب قطع شه/ ببین!(بطری پر از آب رو نشونش می‌دم) بندهٔ برگزیده‌ام چون!/ بریم حریر؟/ آل حریر!/ خنده/ چه درخت خوشگلیه این/ هرجا که آدم بره اونجا، قطعا زباله‌دونی می‌شه/ دیگه بچه‌ها جایی می‌رن لوکیشن نمی‌زنن/ خاطرهٔ سیل شمال و گوشی‌هایی که آنتن نداشت/ رسیدیم حریر؟ یکم مونده/ وای خسته شدم/ پونهٔ کوهی/ بابا به‌خدا این دیگه علفه سبزی نیست/ خنده/ صدای آب‌باریکهٔ دوست‌داشتنیِ پای درخت‌ها/ به‌به! رسیدیم/ از اینکه این‌سری راحت‌تر از قبل گذروندم، تو ذهنم فقط یه چیزی پخش می‌شد: «ایـــــن پیروزی، خجسته‌ باد ایـــــن پیروزی!»/ حتی پله‌نوردی آخر کار هم جدا ظلمه!/ بریم این‌ور بشینیم/ باخودم می‌گم اوه! چه زیادیم‌ها!/ دعوای خانوادگی سگ‌ها/ همه سرگرمن و مشغول حرف‌زدن و خنده و... / بعضی‌ها نگاهشون چه قشنگه/ سرش تو گوشی بود و داشت منبع مقاله می‌خوند/ می‌گفت دارم یخ می‌زنم و دست‌هاش تو سویی‌شرت کناریش بود/ خنده/ دوباره داشتن موراکامی‌بازی درمی‌آوردن و گل لیلیوم(؟) و پیراهن و توپ و... / انگشت‌های یخ‌زدهٔ من و سخن دوست که «عه! ناخن‌هات صورتی شدن» و پاسخ من که: «همیشه همین رنگی‌ هستن»/ هدفون تو دستش رو می‌بینم و می‌گم یا پیغمبر!/ نیمروی سفت؛ جدا سفت، جدا جدا سفت، بسیار سفت! در حدی که زردهٔ تخم مرغ مثل آب حوض پخش شده بود تو بشقاب! :| / دوستان اگر کسی نیمرو می‌خواد این رو بگیره، دهنی نیست! :دی/ فقط اون لحظه که اشاره کرد بفرست این‌ور :))/ کاک!/ پانتومیم/ هی می‌گم تیم شین ولی کو گوش شنوا؟/ کدگذاری در حد تیم ملی!/ ارکیان یا هرکیان؟/ فیروزه‌ای؟ نه! آبی یواش، آبی یواش، آبی یواش/ دوست داشتنی بود/ خسته‌ها :))/ بلد که نیستم ولی خب دیگه!/ ای رجب تو چه کردی با ما/ داریم مشورت می‌کنیم کلا :)))/ مسئول خرید!/ اجرای بی‌نظیر خر رفت و الاغ برگشت/ قطب جنوب؟ پنگوئن؟/ دونفر آدم که با اشاره و نگاه هم منظور همدیگه رو می‌فهمیدن! :| / می‌ره پشت ستون قایم می‌شه و میاد بیرون. پنهان؟ مخفی؟ باغ مخفی؟ ایـــــول!/ شب یلدا!/ شاگرد اول؟ شاگرد ممتار؟ باهوش؟ زرنگ؟ تیزهوش؟ خاص؟ شاخ؟ دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسه!/ گروهبان گارسیا تو چه کردی با موهای سر ما! :| / خودش نمی‌دونست اونجایی که ایستاده برگ‌های پاییزی چطور شاعرانه می‌ریزن رو زمین و عینهو فیلم‌ها شده/ بارونه؟ آره/ بوی خاک نمناک بلند شد و من کلا بازی رو فراموش کردم و محو شدم/ چقدر قشنگ بود همه‌چی.../ بریم؟ بریم./ گفتم: حواستون به هدفون و گوشی هست دیگه؟ گفت: آره خیالتون راحت./ وضوی تندتند/ صدای بارون/ یاخدا! چجوری برگردیم؟/ شاید باورتون نشه ولی در مسجد بسته‌اس!/ پناهگاهْ خیس و زمینْ خیس و زمانْ خیس و جهانْ خیس و... / یه عکس هم بگیریم حالا/ قیافه‌های خندون و لبخندونه و کمی یخ‌زده/ حرکت/ من از اون‌هام که یهو می‌رم جلو خانواده و رفقای حق آب‌و‌‌گل‌دارم می‌ایستم و از دیدن قیافهٔ متعجبشون در لحظه کیفور می‌شم، که دیوانگی هم عالمی دارد و مجنون شو ای دل عاقل چرایی و این صوبت‌ها :| :دی/ پناه بگیرین که خدا تگرگ‌هاش رو فرستاده!/ خنده/ در پایین‌دست هوا چه نکو بود و خوشا نسیم خنک کوهستانی/ می‌گه چه بارونی بود، می‌گم آسمان با همه صاف است و با ما ابر دارد.../ برمی‌گرده و از نگاهش خنده‌ام می‌گیره/ بهونهٔ شعرخوندن‌های بیشتر/ وقتی با بیت‌های نصف و نیمه و رَوانا بود هرکه دانا بود، مرزهای مشاعره رو می‌شکافیم و جلو می‌ریم/ دست بر دامن مولا زد در... :)) / بچه‌ها بچه‌ها یه چیزی با د یادم اومد، دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد، شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد/ به پشت سرم نگاه می‌کنم و می‌بینم سه‌تایی دارن میان و خسته‌ان و اما آهنگ زمزمه می‌کنن واسه خودشون/ لبخند/ سری پیش شست پاهام تو همین مسیر دادشون در اومد/ سگ فرهنگی با کیسه‌های زباله بر دوش! :| / میاد سمتم، ازش فاصله می‌گیرم نه به‌خاطر ترس، که از بوکشیدن سگ‌ها متنفرم!/ دیگه کسی نمی‌خواد عینکش رو تمیز کنه؟/ بیسکوییت خوشمزه/ معمولا شیش سال باید بخونن/ حرف‌هایی که می‌زد جالب بود برام/ دکتر شفیعی کدکنی/ باورم نمی‌شه رسیدیم ایستگاه یک!!!/ خر؟ قاطر؟/ وقتی می‌ترسه انگشتش قطع شه و به اون قاطر سفید تخمه نمی‌ده! :)) / تخمه‌ها رو می‌ریزه کف دستم و می‌دم به سفیدبرفی چهارپا تا بخوره/ آره خلاصه اسب پام رو گاز گرفت، پام قطع شد، دوباره جوونه زد و پای جدید در اومد/ خنده/ ادامه می‌دیم به راه، دور می‌شیم از هوای قشنگ و طبیعت قشنگ و.../ دلم واسه شمال تنگ شد/ دل من واسه مامانم تنگ شد/ من همیشه حواسم می‌ره پی اون‌ها که یهو ساکت می‌شن/ می‌گه مدلمه/  عکس آخر/ حالا بای بای کنیم :دی/ نزدیک می‌شیم به شهر و شلوغی و دود/ از کوچه که می‌گذریم مقایسه می‌کنم روزم رو با دفعهٔ اول، که چقدر سختم شده بود و حالا راحت راه می‌رفتم و همه‌چی خوب بود/ می‌ایستیم تو پیاده‌رو/ می‌گه حتی اگه سال‌بالایی باشی بازم جوجه‌ای/ لبخند/ چرا لحظهٔ جداشدن‌ها اینقدر غم‌انگیزه؟


‌پی‌نوشت اول: اینجوری می‌نویسم که کد بدم به خودم و لحظه‌های کوچیک روزهای قشنگم از یادم نره. :)

پی‌نوشت دوم: حقیقتش خیلی می‌چسبه ‌داشتن رفقایی که حواسشون بهت باشه. (صرفا جهت پزدادن! :)) ) یکم شاعرانه‌ترش می‌شه: حواسم هست که حواست هست یا حتی حواسم هست که حواستون هست. :دی

پی‌نوشت سوم: کم پیش میاد در جواب سوال «خوبی؟» بنویسم «خوبم و عالی» که این یعنی نهایت خوب بودنم. دیشب وقتی مامان حالم رو پرسید همین جواب رو بهش دادم. خداوکیلی داشتن رفقای خوب و دیدنشون چندسال به عمر آدم اضافه می‌کنه! :دی

پی‌نوشت چهارم: و واقعا از رو شونه‌هام شست و برد گرد و خاک روزهای گذشته رو. دیروز از اون روزهایی بود که به معنی واقعی کلمه زندگی کردم. الهی شکرت.

پی‌نوشت پنجم: من پست نوانگار رو می‌ذارم حتما. ممنون از دعوتتون رفقاجان. شرمنده یکم دیر شد. 

عکس‌نوشت: شده بالای سرت رو نگاه کنی و دلت بلرزه از قشنگیش؟ پاییز یه همچین فصل دلبریه!