اکثر آدم‌های دور و برم مرا آدم کلی‌نگری می‌دانند که چیزهای کوچک به چشمش نمی‌آید، اما من حواسم هست. حتی بیشتر از کل یک‌ ماجرا، جزئیاتش در ذهنم جاودان می‌شود. حواسم پرت یک‌سری نگاه‌ها، نگاه‌ها، نگاه‌ها، حرف‌ها، لبخندها، چشم‌ترشدن‌ها، مهربانی‌ها و رفتارها می‌شود و برای همیشه در یادخانهٔ ذهنم باقی می‌ماند. مثل امشب، که نگاهم کرد و گفت: «جدی می‌گم. آهنگ بذار. می‌خوام بدونم حریر چی گوش می‌ده.» لبخند. مثل حالا. که از گوشهٔ تخت در تیررس نگاه من است و انگار دارد رخت پهن می‌کند و چنان مشغول است که تنها در وصفش می‌توان گفت: «شیرین‌بانو»

پی‌نوشت اول: کودکان تنها موجودات روی زمین‌اند که می‌توانند مرا از خود بی‌خود کنند؛ طوریکه در راهروی مزخرف ارم‌سبز، دلم برای یک دخترکوچولوی موطلایی برود و برای لحظه‌ای دستم را فرو کنم میان آن تارهای درخشان و کوتاه و قربان‌صدقه‌اش بروم. کاری که هرچند قرن یک‌بار از من سر می‌زند.

پی‌نوشت دوم: اینکه در دنیای واقعی با نام وبلاگی خطاب شوی حس عجیب و در عین حال شیرینیست. :)

پی‌نوشت سوم: دلم برای فردا و تنها یک لحظه‌اش دل‌دل می‌کند. لحظه‌ای که فقط باید اینجا می‌نوشتم ازش. نه اینکه بگویم چه لحظه‌ایست. :)