خسته بودم؛ از خودم، از آدم‌ها، از زندگی، از سردرگمی، از پیدا نکردن راه، از دوراهی‌ها، از گذران مسیر بی‌همرهی خضر. تنها و ایلان و ویلان، با شانه‌هایی افتاده در برهوت قدم برمی‌داشتم. قدم‌هایم سست و نامنظم بود. گاهی به یمین می‌رفتم و گاهی به یسار. سوی چشمانم رفته‌بود انگار؛ راهی نمی‌دیدم، قراری نمی‌دیدم، چشمه و آبی نمی‌دیدم. تا چشم کار می‌کرد بی‌راهه بود و بی‌قراری و بی‌قراری و بی‌قراری و تشنگی و لب‌های ترک‌خورده. و من ناگهان بر زمین سوزان فروریختم؛ از زیادی ملال فروریختم. زانو زدم و صدایی از روزن مینای شکستهٔ دلم به آسمان رسید: «خدایا، من رو به خودت برگردون.» 

بعد از آن را یادم نیست. نمی‌دانم چه شد. آخرین تصویر مانده در ذهنم برهوت است و یک منِ مدهوش. وقتی چشم باز کردم همه‌چیز رنگ بهشت بود. روی چمن دراز کشیده بودم و عطر خاک و علف به مشامم می‌رسید. درختان سیب اطرافم قد علم کرده بودند و نور آفتاب از میان شاخ و برگ‌هایشان به چشمانم می‌زد. عطر یاس می‌آمد. شامه‌ام به این بو آشنا بود. نشستم و به اطراف نگاه کردم. میان چمن‌ها مسیر خاکی زیبایی به چشم می‌خورد که انگار رویش اکلیل پاشیده‌بودند. می‌درخشید. ایمان آوردم که در بهشت نشسته‌ام. منتظر بودم خدا بیاید و دستم را بگیرد و با خودش ببرد. چه شد آن‌همه بی‌راهه و بی قراری و تشنگی؟ چه شد آن‌همه ملال و خستگی؟ چه شد آن مینای شکسته؟ هیچ خبری از آن‌ها نبود. ناگهان نوایی در بهشتم پیچید: «الله‌اکبر»، و دوباره «الله‌اکبر»، و بار دیگر «الله اکبر» و «الله‌اکبر». به آسمان نگاه کردم. لبخند شدم. دست‌هایی را دیدم که به سوی من می‌آمد. ایستادم؛ رهای رها. خدا بود؛ خدایی که صدای مرا شنید، خدایی که مرا از زمین بلند کرد و به خودش برگرداند. خدایی که اشک‌ریزان بهش گفتم بی‌رحمانه دور شدم از تو، و او آرام در گوشم گفت: «فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ»*


پی‌نوشت اول: چهاردهم شهریور برایم حکم تولد دوباره دارد؛ همان‌ شبی که قول دادم در هیچ‌ قرار عاشقانه‌ای تنهایش نگذارم و آرام گرفتم. من یک عمر در عبادت برای او بنده‌ای با حال و هوای بهار بودم، یک عمر به‌خاطر این بهاری بودن خودم را سرزنش کردم. اما حالا کشمکش‌هایم تمام شده، قلبم آرام گرفته و قرارهایمان به قوت پابرجاست. پیش از این بارها تلاش کردم و شکست خوردم. اما این‌بار دلم و خودم و همه فهمیده‌اند حس و حالم فرق دارد؛ این را از نگاه ستاره‌باران مادر هم می‌شد فهمید.

پی‌نوشت دوم: کاش کسی را داشتم که بتوانم دیوانگی‌هایم را بریزم روی دایره و بهش بگویم از این روزها و چیزی که در دلم می‌جوشد، بهش بگویم از نسیمی که در وجودم می‌پیچد‌، که هربار چگونه وجودم غرق نور می‌شود اما... .

* ترجمه‌نوشت: من نزدیکم و دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا بخواند، اجابت می‌کنم./ بقره، ۱۸۶