بچه که بودم بدون آنکه بدانم چرا، دلم می‌خواست بازیگر بشوم. خیلی وقت‌ها توی اتاق می‌نشستم و تلاش می‌کردم اشک از چشمانم جاری شود. حاصل این تلاش اشکی بود که در چشمانم حلقه می‌زد اما هیچ‌وقت به مرحلهٔ جاری شدن نمی‌رسید. از دل‌خوشی‌های روزهای دبستانم هم این بود که جشنی یا شهادت امامی از راه برسد و با بچه‌ها، تیم تئاتر تشکیل دهیم و چنددقیقه‌ای بازیگری کنیم. نقش‌های مختلفی را تجربه کردم؛ یک‌بار زن محمدرضا شاه بودم و یک‌بار نقش حضرت محمد در روز غدیر خم را داشتم. یک‌بار سیاهی لشگر بودم و بار دیگر در نقش خدمتکار و آبدارچی. 

در میان همان روزها و عشق بی‌دلیلم به بازیگر شدن، یک روز به مادر و پدر از حسم گفتم. آن‌ها هم گفتند که نه دخترم بازیگری شغل خوبی نیست و بازیگرها پشت صحنه آدم‌های بدی هستند و بهتر است دکتر بشوی. من قبول کردم دکتر بشوم اما حرفشان را در مورد بازیگرها باور نکردم. از روزهای دبستان که گذشتم فهمیدم منظورشان از «آدم‌های بد» چیست. آدم‌های بعد یعنی کسانی که مواد می‌کشند تا حس بگیرند و بهتر بازی کنند. آدم‌های بد یعنی ازدواج و طلاق و دوباره ازدواج و طلاق و... . نگاه اکثر آدم‌های دور و برم به خیلی از بازیگرها همین بود. یکهو علاقه‌ام به بازیگرجماعت از بین رفت. حس می‌کردم همه‌شان گرگ‌اند. آن‌ها را مقصر بازیگر نشدنم می‌دانستم. می‌گفتم آن‌ها با این کارهایشان فضا را آلوده کردند و اعتمادها را از بین بردند. اینکه پدر و مادر من با بازیگری مخالفند تقصیر آن‌هاست. بله! حس بدی داشتم و بازیگری برایم شد یک حسرت. 

راستش هنوز نمی‌دانم چرا در روزگار کودکی و نوجوانی دوستش داشتم. هنوز نمی‌دانم چرا حالا هم دوستش دارم. هنوز نمی‌دانم چرا وقتی اشک می‌ریزم یاد آن‌ تلاش‌های نافرجام می‌افتم. هنوز نمی‌دانم چرا وقتی به آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم «اگر بهت بگویند فرض کن عزیزت مرده و زار بزن می‌توانی حس بگیری؟»، هنوز نمی‌دانم چرا وقتی رامبد از بازیگرها می‌خواست جمله‌ها را با لحن‌های مختلف بگویند دلم می‌خواست من هم انجامش بدهم و... نمی‌دانم. اما دیگر شوق آن روزها در من نیست. حالا بازیگری برایم بیشتر شبیه یک لبخند تلخ است. انگار پذیرفته‌ام اتفاق نیفتادنش را. انگار به بعضی حس‌ها باید در زمان خودش بها بدهی. اگر ندهی کهنه می‌شوند، خاک می‌خورند و از طراوت می‌افتند؛ مثل عکس‌های قدیمی یک آلبوم ۵۰ ساله.


پی‌نوشت: یکی از دغدغه‌هایم این است که چرا با وجود این همه منظومه و داستان کهن، که می‌توان ازشان فیلم‌های نابی درآورد، کسی از جایش بلند نمی‌شود تا فیلمشان را بسازد؟ ما که توانستیم از یوسف و مختار فیلم بسازیم و هزاران بار بازپخش کنیم، چرا یک‌بار از رستم و اسفندیار فیلم‌های ماندگار نساختیم؟ چرا یک‌بار عاشقانه‌هایی چون خسرو و شیرین را دست کم با سانسور به تصویر نکشیدیم؟ چرا بخش‌هایی از تاریخ پر فراز و نشیبمان را به بهترین شکل ممکن، جاودان نکردیم؟ چرا نباید در این مملکت فیلم‌هایی نظیر Troy ساخته شود و قهرمان نشانمان دهد؟ چرا شاهنامه را ورق نمی‌زنیم تا چیزهایی بسازیم که کیف کنیم از دیدنش؟ این‌ چراها و خیلی چراهای دیگر همیشه در ذهنم غوطه‌ورند.