از دانشکده بیرون زدم و داشتم به انگشت‌های شست پاهایم که دردناک بودند و راه رفتنم را سخت می‌کردند، فحش می‌دادم که یکی زد روی شانه‌ام و گفت «سلام حریر شاعر». برگشتم. چهره‌اش آنقدری آشنا بود که نیازی به فکر کردن نداشته باشم. یکی از هم‌کلاسی‌های ترم اولم بود که تغییر رشته داد و حالا مددکاری اجتماعی می‌خواند. حال و احوال کردیم. گفت: «کم پیدایی دختر؟ نکنه شوهر کردی؟!» بعد از لحظه‌ای پوکرفیس بودن، با ژستِ «من؟ شوهر؟ الان؟ شیب؟ بام؟» خندیدم و گفتم: «نه بابا ما از این هنرها نداریم اینقدر زود یکی رو عاشق خودمون کنیم.» با خنده گفت: «پس دست راست من رو سرت.» ابروهایم بالا پرید. تا خواستم چیزی بگویم دست چپش را بالا آورد و گفت: «شوهر کردم». نمی‌دانستم تعجب کنم یا از شکل خبردادنش بخندم. بغلش کردم و تبریک گفتم و خداحافظی کردیم. و من تمام مسیر برگشت به خوابگاه را در فکر بودم؛ فکر تصویری که از زندگیمان در ذهن می‌سازیم و ناگهان با آمدن یک‌نفر همه‌‌اش به هم می‌ریزد و شکل تازه به خود می‌گیرد. یک‌نفر می‌آید و می‌نشیند میان تمام تصویر‌های زندگیمان، یک‌نفر که تمام «من»‌ها را «ما» می‌کند، یک‌نفر شبیه «تو».