۱. یکی از آن‌ها لهجهٔ شیرین مشهدی دارد و بچه‌ها می‌گفتند دیروز که نبودی خبرت را می‌گرفت، دیگری زیبا می‌خندد و صدای دل‌نشینی دارد، آن یکی چادرش هیچ‌گاه از سرش نمی‌افتد و دائم بهمان مشق شب می‌دهد، یکی روز اول که آمد گفت خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه زمینه‌هایی مطالعه می‌کنید و بعد از صحبت‌هایم از من خواست بگویم سلینجر بهتر است یا جلال‌ آل‌احمد، یکی همیشه غصه‌مان را می‌خورد که درس بخوانید بچه‌ها، یکی صدایش مثل دوبلورهاست و وقتی امروز بعد از کلاس سوالی پرسیدم، یک‌ربع برایم صحبت کرد تا کاملا متوجه شوم، و... . من عاشق این آدم‌ها هستم؛ عاشق این آدم‌های بی‌نظیر و باسواد که دیدن هرکدامشان به تنهایی انگیزه‌ای برای ادامه دادن این مسیر عاشقانه است. من استادجان‌هایم را با دنیا عوض نمی‌کنم...

۲. در دو-سه روز اخیر، دانشکده‌مان پر بود از ورودی‌ها! ترم‌یکی‌هایی که گیجاویج به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند و گاهی با سردرگمی از ما سوال می‌پرسیدند. دلم برای اضطراب و چهره‌های علامت‌سوالی و نگرانشان قیلی‌ویلی می‌رفت. امروز عصر که در حیاط خوابگاه نشسته بودم مادری آمد جلو و از وضعیت خوابگاه پرسید. برایش گفتم از تجربه‌های سال پیش. داشتم از هم‌صحبتی با او لذت می‌بردم چون نه تنها یک مادر مهربان و دل‌نگران بود که به شیرین‌ترین صورت ممکن لهجهٔ شیراز را داشت و با هربار «ها» گفتنش و کشیدن کلمات لبخند می‌شدم. حقایق دل‌گرم‌کننده‌ای به او و دخترش گفتم. برخلاف اول که چهره‌هایشان کمی مغموم بود وقت خداحافظی با صورتی شکفته و لبی خندان رفتند.

۳. اولین حرفی که روز اول دانشگاه از مدیر یکی از نشریه‌های دانشکده‌مان شنیدم این بود: «چقدر لاغرررر شدی تو!» خب نکنید این کارها! خسته شدم بسکه هرکه مرا دید این را گفت. ان‌شاءالله با ادامه‌دادن این روند از روی زمین محو می‌شوم و خیال همه راحت! والاع! (با تاکید بر روی عین) :|

۴. هم‌اتاقی روی تختش نشسته بود و زار زار گریه می‌کرد. نمی‌توانستم کاری کنم. هیچ از دستم برنمی‌آمد. فقط رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم. برایش گفتم از خیلی چیزها. من می‌گفتم و او ناگهان گریه‌اش اوج می‌گرفت و فرومی‌نشست. لحظات دشواری بود. تابحال تجربه‌اش نکرده بودم و سعی‌ام این بود که تا می‌توانم مفید باشم. و در نهایت گفتم می‌روم بیرون تا خلوتی با خودش داشته باشد و بتواند چشمان خیسش را جمع و جور کند. هیچ‌وقت درک نکردم بی‌اعتمادی خانواده نسبت به فرزندشان را، هیچ‌وقت درک نکردم اهمیت بیش از حد دادن به درس را، هیچ‌وقت درک نکردم اجبار به نمازخواندن را، هیچ‌وقت درک نکردم احساس بی‌کسی دادن به فرزند را و... . چقدر بعضی‌ها در عین بزرگ‌ بودن... بگذریم!

۵. به ورودی‌های امسال گل دادند. به ما نداده‌بودند! حسود هم خودتانید. :|

۶. امروز بار دیگر بهم ثابت شد دستت خالی باشد و در زندگی‌ات عشق و آرامش باشد خیلی ارزشمندتر و بهتر از آن است که جیبت پر باشد و شب و روزت با حرص و گریه و ناراحتی بگذرد؛ که اعتمادی نباشد و آرامشی نباشد... اصلا آن زندگی که اعتماد و عشق و آرامش ندارد را باید ریخت توی جوب!

۶. هفتهٔ آینده کنفرانس دارم و در کمال تعجب این شاید یکی از کشنده‌ترین لحظات زندگی من بشود! :| نفس کم می‌آورم...

۷. یک عالمه مشق و تکلیف دارم و کتاب‌های درسی‌ام را اینجا پیدا نکرده‌ام. فردا به انقلاب بروم یا نه؟ مسئله این است! :/

۸. آن مادر شیرازی که گفتم، می‌گفت معصومیت چهره‌ات مرا یاد خواهرزاده‌ام می‌اندازد. تشکر کردم. بعد با خودم فکر کردم در این صورت بی‌ریخت من چگونه معصومیتی جاریست که همه ازش می‌گویند و من چیزی نمی‌بینم؟ :))

۹. باید دانشگاه شروع می‌شد تا دوباره حس کنم زنده‌ام و حالم خوب شود. باید شروع می‌شد تا به خودم بگویم «دمت گرم پهلوون! که خوندی و الان جایی هستی که عاشقشی و هر لحظه‌اش خوشبختیه.» دانشگاه باید شروع می‌شد تا بنشینم زیر سایهٔ درخت بید و از دور آدم‌ها را نگاه کنم و لبخند شوم و توی دفترم چیزهایی بنویسم...

۱۰. شما خوبید؟ چه خبر؟ حال دل روبه‌راه است؟ :)