اگر به من بود می‌گفتم همهٔ دندان‌پزشک‌ها باید خانم باشند. با آن قیافه‌های ناز و چشمان شهلا و صدای قشنگ و عطرهای خوشبو بیایند بالای سرت تا استرس‌هایت دود شود. بار اولی که رفتم دندان‌پزشکی یک آقای دکتر سیبیلو آمد بالا سرم و طوری آمپول بی‌حسی زد و سپس برای کشیدن دندانم رویش سوار شد که عزرائیل را به چشم دیدم. امروز اما همه‌چیزش با آن روز فرق می‌کرد‌. یک‌ خانم دکتر مهربان و ریزنقش معاینه‌ام کرد و گفت باید دندان شمارهٔ نمی‌دانم چند را پر کنی. تا به‌حال دندانی پر نکرده بودم و نمی‌دانستم قرار است چه کند. دراز کشیدم و ساکت به او زل زدم که داشت یک مصیبت به اسم آمپول بی‌حسی را آماده می‌کرد. تجربهٔ اولم چندان خوب نبود و حالا هم ترس برم داشته بود که «یاابالفضل! کی‌ باید دردش رو تحمل کنه؟» قیافه‌ام اینطور وقت‌ها خیلی مظلوم می‌شود. آرام پرسیدم: «خیلی درد داره؟» خواهرانه و مهربان گفت: «نه اصلا!» و واقعا اینقدر آمپول را آرام زد و بینش هی گفت «الان تموم می‌شه» که همهٔ دلهره‌ها رخت بر بستند و به دیار باقی شتافتند! و بعدش؟ خب یک مشت لحظه‌های عجیب بود. چیزی در دندانم فرو می‌شد و بویی به مشامم می‌رسید مشابه وقتی که می‌خواهند سنگ‌ها را صیقل دهند. ساکشن خرت خرت صدا می‌داد و و خانم دکتر با دندانم مشغول بود. من هم از خیر آن چشمان شهلای مهربان گذشته بودم و چشم‌هایم را بستم تا چیزهایی که توی دهانم می‌پاشید و نمی‌دانستم چیست، نرود تا فیهاخالدون قرنیه‌ام! پر کردن دندانم بیشتر از تصورم طول کشید و وقتی تمام شد بلند شدم و تشکر کردم. خانم دکتر هم لبخند زد و جوابم را با روی خوش داد و خداحافظی کردیم. به همین خاطر است که می‌گویم اگر به من بود می‌گفتم همهٔ دندان‌پزشک‌ها باید خانم باشند.


پی‌نوشت اول: بله بله! خودم می‌دانم دندان‌پزشک‌های آقا و مهربان هم داریم و باید انصاف داشته باشم.

پی‌نوشت دوم: یک‌طرف دهان و بینی‌ام را تا همین چنددقیقه پیش حس نمی‌کردم. حتی وقت صحبت هم دهانم کج و معوج می‌شد! به مامان گفتم مثل آدم‌هایی شدم که سکته را رد می‌کنند و صورتشان از کار می‌افتد. :|

پی‌نوشت سوم: یک سوال خارج از بحث! برای اینکه ساعت خوابمان را از چهار صبح بکشانیم به یازده-دوازده شب باید چه کنیم؟ :|