منشی روی برگهٔ نوبتم نوشت «چهل و شش» و این یعنی باید بعد از چهل و پنج نفر می‌رفتم داخل مطب! آه از نهادم بلند شد اما چاره‌ای نداشتم. نشستم و به اسم دکتر فکر کردم. نام‌خانوادگی زیبایی داشت. صدایش می‌کردند «دکتر عاشقی». لبخند محوی زدم و با خودم گفتم چه خوب می‌شد اگر عشق و عاشقی هم دکتر و دوا و درمان داشت. آن‌وقت همه می‌رفتند پیش دکترهای عاشقی و حالشان خوب می‌شد.
و اما منتظر ماندن پشت در اتاق دکتر از ملال‌آورترین انتظار‌های دنیاست. در چنین زمان‌هایی سرم را با دیدن بقیهٔ آدم‌ها گرم می‌کنم و در ذهنم برایشان قصه می‌سازم. خیلی گذشت و خیلی منتظر ماندم تا نوبتم برسد. من آخرین‌نفر بودم! با خودم گفتم حتما دکتر با دیدن این همه بیمار خسته شده و از صبح توی اتاقش هست و نایی ندارد و... . 
بالاخره نوبتم رسید. رفتم و روی صندلی نشستم؛ روبه‌روی دکتر عاشقی! و او نه خسته بود و نه اخمو و نه زشت و نه پیر و... او مثل خیلی از دکترها نبود. او مرد میانسال زیبا و چشم‌رنگی و مهربانی بود که با لبخند، جواب «سلام و خسته نباشید» مرا داد و پرسید: «مشکلت چیه دخترم؟» گفتم: «یکی از مهره‌های ستون فقراتم مدتیه درد می‌کنه.» گفت: «هوممم! حالا بهم بگو چیکارا می‌کنی؟» گفتم: «دانشجوئم و...» تا این را شنید لبخند زد؛ از آن لبخندهایی که یعنی دارد خنده‌ام می‌گیرد و می‌خواهم جلویش را بگیرم. پیدا بود فکر کرده دانش‌آموزم. سنم را پرسید و برخلاف تصورم سر فرصت و با آرامشِ تمام از من سوال پرسید و به حرف‌هایم گوش داد و توضیحی در مورد ستون فقرات داد. در نهایت برایم نسخه نوشت و گفت: «قبل اینکه بری دانشگاه یه ام‌ارای برو بیا پیشم ببینیم چه خبره.» چشمی گفتم و نسخه را گرفتم و تشکر کردم. و او مثل همان اول با مهربانی جواب داد و خداحافظی کردیم. وقتی از مطب بیرون رفتم لبخند بودم؛ یک لبخند گندهٔ خوشحال. لطفا اگر دکتر شدید مثل او باشید؛ مثل دکتر عاشقیِ مهربان. :)