یک. دلم برای آدم‌های دور و برم تنگه، دلم برای رفقای وبلاگیم و خنده‌هاشون تنگه، دلم برای شماها تنگه، دلم واسه خیلی چیزها تنگه و هیچ‌کاری هم برای رفع این دلتنگی نمی‌کنم یا نمی‌تونم بکنم. یه‌جور خودآزاریه احتمالا...

دو. دارم فکر می‌کنم اگر یک‌بار دیگه اونجوری نگام کنه چی می‌شه؟ احتمالا یه حرکت انتحاری می‌زنم و دوتایی می‌خوریم زمین، هوا می‌ریم! :| (عیب نداره اگه چیزی از این شماره نفهمیدین. منم زیاد نمی‌فهمم. خدا عاقبت هممون رو به‌خیر کنه)

سه. دیشب تو عروسی از دور رقص خانوم‌ها رو نگاه می‌کردم. بعد یهو در مورد رقص به پوچی رسیدم؛ به جملهٔ  معروف «خب که چی؟». مثلا چرا باید بریم وسط سالن برقصیم و بقیه نگاهمون کنن؟ :|

چاهار. امروز پست خداحافظی نوشتم واسه اینجا! :)) بعد نشستم به این فکر کردم که چرا نصف اون‌هایی که دوست دارم سکوت نکنن، خیلی‌وقت‌ها خاموشن؟ و در نهایت بهشون حق دادم چون عملا چیزی جز چرند نمی‌نویسم اینجا. واسه همین هم پست خداحافظی نوشتم؛ که می‌رم و هر وقت دوباره تونستم چیزهای خوب بنویسم به نوشتن برمی‌گردم و... . خواستم منتشرش کنم که یهو نظرم عوض شد. گفتم اصلا معلومه چی میخوای؟ اینجا رو حذف کنی کجا بنویسی؟ وبلاگ رو کنسل کنی حالت بهتر می‌شه یعنی؟ معلومه که نه! پس چته؟ فازت چیه؟ فازت چیه؟ فازت چیه؟ و اینگونه از خداحافظی صرف نظر کردم تا فازم مشخص شه. :| 

پنج. میل به نوشتن این روزها در من به اوج رسیده ولی متاسفانه نوشتن‌هام درست حسابی در نمیاد. حتی شعرهام رو می‌نویسم بعد از زیادی اختیارات شاعری توش حالم بد می‌شه می‌اندازمش دور. واقعیت اینه که حالش رو ندارم. حالش رو ندارم با واژه‌ها کشتی بگیرم تا خوب در بیان. پیش به سوی تباهی‌...

شیش. واسه یکی از دوست‌هام خواستگار اومده. طلبه‌اس (یا روحانی؟). دوستم می‌گه نمی‌دونم چیکار کنم. می‌ترسم زیاد بهم سخت بگیره ازش خسته شم! بهش گفتم: «وقتی ایشون تو رو با مانتو پسند کرده لابد مشکلی نداره دیگه! بی برو تو دل قضیه شاید ته کار یه حاج‌خانوم درست‌حسابی ازت در اومد!» می‌خنده و معتقده من آدم نمی‌شم و همش مسائل عشقی و خواستگاری رو به شوخی می‌گیرم! :| بهش گفتم ولی حس خفنیه! بشینی تو مسجد شوهرت روضه بخونه و اینا! بعد تو هی تو دلت قند آب شه که این صدای شوور منه‌ها! آقامون داره روضه می‌خونه! :))) اما ته کار دلقک‌بازی رو کنار گذاشتم و گفتم سعی کن بشناسیش. مهم نیست چیکاره‌اس و چه لباسی تنشه. مهم اینه آدم خوبی باشه و تو باهات حالش خوب باشه. (حالا نه که خودم پدر تجربه‌ام و الان سه تا بچهٔ قد و نیم‌قد دارم، مشاوره هم می‌دم! :/)

هفت. خیلی می‌مونم بین دوراهی‌های زندگی. چندروز پیش چادرم رو از تو کمد درآوردم، بوش کردم و شاید نزدیک‌های یه ربع صورتم رو گذاشتم روش. خنک بود و بوی عطرم رو می‌داد. داشتم فکر می‌کردم چطور از این برزخ نجات پیدا کنم؟ چطور بین دین و دنیا تعادل ایجاد کنم؟ شماها وقتی به همچین سوال‌هایی می‌رسین از کی کمک می‌خواین؟ از کی کمک بخوام؟

هشت. یکی باشه یه روز کامل تو جنگل راه بریم و از در و دیوار حرف بزنیم. تیکه‌های چوب و شاخه‌های درخت زیر پامون خرچ خرچ صدا بده، بوی برگ درخت‌ها بپیچه تو وجودمون، صدای بلبل و پرنده و آب رودخونه بشه همراهمون. نداریم که! دور و برمون رو یه مشت نداری گرفته! :/


همین! خدافظ. :|