سجاده را پهن می‌کنم روی زمین. عطر حرمی که کنار قرآن هست را می‌گیرم و به گوشه و کنارش می‌زنم. نفس می‌کشم؛ عمیق. اتاق عطر دلنشینی به خود گرفته. لبخند نیم‌بندی می‌زنم و تمام دنیا را می‌ریزم پشت در؛ تمام گرفتاری‌هایی که شانه‌های خسته‌ام را نشانه گرفته. و می‌نشینم مقابل تو؛ مقابل تو نشستن یعنی یافتن آرامش گمشدهٔ این روزها. دیگر صداها را نمی‌شنوم، تلخی‌ها را نمی‌چشم، زشتی‌ها را نمی‌بینم. در این نقطهٔ عالم فقط تویی و نور. کور و کر می‌شوم کنار تو؛ کنار تو ای معبود، کنار تو ای معشوق، کنار تو ای محبوب. 

من هرجای دنیا که بروم باز هم کفتر جلد بام خانهٔ توأم. من هرجای دنیا که بروم باز هم قرار دل بی‌قرارم میان آغوش توست؛ روی همین سجاده، در هوای همین عطرِ از حرم آمده. این یک قرار عاشقانه است؛ این یک قرار عاشقانهٔ عارفانه است که برای دقایقی جز تو را نبینم، که تو باز هم مثل همیشه منِ مچاله را میان بازوانت بگیری، که از راه برسی تا بهانهٔ زنده‌بودنم شوی‌، که امید در من نمیرد. 

من خوشبختم که میان این همه تاریکی نوری به نام تو دارم؛ تویی که هربار این دخترک سربه‌هوا را تحویل می‌گیری و بهش می‌فهمانی حواست هست. تو همیشه حواست بود حتی وقت‌هایی که منتظر نشستی و من به قرارمان نرسیدم. و حالا... دیگر تو را در دل هیچ اتفاق عاشقانهٔ عارفانه‌ای تنها نخواهم گذاشت؛ به نامم قسم‌‌‌‌.