من در زندگی برای کم چیزهایی از جان مایه می گذارم؛ یعنی به نظرم خیلی مزخرف است آدم هرثانیه در حال جان دادن برای چیزی باشد. از جان مایه گذاشتن هم که می دانید یعنی چه؟ یعنی صرف انرژی بیش از حد توان برای انجام کاری. حالا چرا دارم درد به سرتان می دهم و این ها را می گویم؟ خب اولا برای اینکه بهتان یادآوری کنم جان شما بسیار ارزشمند است و لطفا برای یک مشت امور آبکی، جانِ جانتان را نگیرید و ثانیا برای اینکه اشاره ای به شب گذشته ی خودم کنم و ضمن آن نکته ای را بهتان گوشزد.

نظرتان چیست کمی فاز ادبی برداریم؟ بله...دیروز هم مثل همه ی روزهای پاییز، پاییزی بود. عصرهای آبان هم که می دانید؟ جان می دهد برای خزیدن زیر پتوی گرم و نرم و حداقل برای نیم ساعت هم که شده خوابیدن. وقتی چشم باز کردم خانه در سکوت عمیقی به سر نمی برد و مامان هی داد می زد: «الهی درد نگیرین... از دست شماها خسته شدم... چرا وسایلاتونو می ریزین وسط خونه... شما یه بار دیگه خونه رو به هم بریزین من می دونم و شما و...» این ها را خطاب به خواهران کوچکم می گفت. برخاستم و به سمت پنجره رفتم. هوا حال نامعلومی داشت و دانه های کوچک باران نرم نرمک پنجره را می آراستند. سیاهی مخوف شب های پاییزی کمین کرده در پشت ثانیه های غروبی باران زده، روشنایی را در خود می بلعید و هضم می کرد. ماه در مشت ابرها فرو رفته بود و گلدانِ کنار پنجره از سرما به خود می لرزید. یادم آمد وقت ضیق است و درس بسیار. 

درست نمی دانم چه مدت مشغول درس خواندن بودم اما وقتی به خودم آمدم، ساعت ها از آن غروب باران زده گذشته بود. گویا لابه لای اوراق کهنه ی تاریخ، خیابان های سرد و تاریکِ جوامعِ جهانِ انسانی و درست جایی میان نگرش های سیستماتیک جغرافی دانان گم شده بودم. خودم، ذهنم و حتی نفس بی روحم لابه لای تمامی خوانده هایم گم شده بود. من دیشب برای درس از جان مایه گذاشتم و چنین شب هایی در زندگی من از انگشت دو دست هم کمتر است. شب هایی که تا بامداد بی وقفه درس بخوانم و درست وقتی قهوه ی جانم ته کشید چراغ را خاموش کرده و مثل جنینی در خودم جمع شوم و به جای خواب تقریبا از هوش بروم. به نظرم درس از جمله چیزهایی است که همیشه نباید برایش از جان مایه گذاشت؛ چون چیزی که مهم است زندگی و سلامتی است و اگر این دو نباشند علامه ی دهر بودن هم به درد آدمی نمی خورد. بگذریم...

دیشب درست در لحظه ای که دلم به حالِ بیحالیِ خودم سوخت، به یاد دبیران سال قبل افتادم. به یادِ اینکه بهم ثابت شده عده ای از دبیران محترم یک مشت عقده ای بدبخت اند که فکر می کنند به علت جایگاه اجتماعیشان اجازه دارند هر حرفی را بزنند و هر رفتار منزجر کننده ای را از خود نشان بدهند. من دیشب با فکر یک مشت عقده ای بدبخت خوابیدم و حس می کردم در آن لحظات دست سیاهی تمام قلبم را توی مشت گرفته. با زخمی که پس از مدت ها سرباز کرده بود، خوابیدم و نفهمیدم که زخم ها را نباید به حال خودشان رها کرد؛ چون خون ریزی می کنند، گند می زنند به تمام جان و  روحت و باعث می شوند تا صبح کابوس ببینی و نتوانی درست بخوابی.

با همه ی این ها آنقدری توان داشتم که صبح زود چشمانم را باز کنم. به باران و شمعدانی های باران خورده لبخند بزنم. به مدرسه بروم. آن همه درسِ خوانده را روی برگه های سفید امتحان، واژه کنم و نمره ی کامل بگیرم و حتی... زخم ها را بدوزم و نگذارم دیگر خون ریزی کنند اما خواستم بگویم کاش ما آدم ها آنقدری آدم باشیم که با گفته ها، نوشته ها و رفتارمان دل دیگران را خط خطی نکنیم تا در یکی از شب های آبان ماه، درست وقتی که توی خودشان مچاله شده اند، زخمشان سر باز کند و گند بزند به تمام روح و جانشان.


 البته که حالم خوبه...شماها چطورید رفقا؟ از حال دلتون چه خبر؟ :)