قدش نیم‌متره؟ نه! بیشتر از نیم‌متره. یه پسر کوچولو با قد بیشتر از نیم‌متر و موهای فرفری خرمایی و پوست سفید و مژه‌های بلندِ فر خورده. دل‌نشینه. از اون‌ها که دوست داری بنشونیش تو بغلت و هی باهاش حرف بزنی و دلت واسه شیرین‌زبونی‌هاش قیلی ویلی بره. امروز صدای گریه‌اش می‌اومد. صدای گریه‌ای که قاطی داد و بیداد مادرش گم می‌شد. مادرش داشت دعواش می‌کرد؟ نه! مادرش داشت دردهای خودش رو داد می‌زد. دردهایی که نصفش تقصیر شوهر نامردش بود و نصف دیگه حماقت‌ها و بخشیدن‌های بیخود خودش. رفته بود پیش پدرشوهرش و می‌گفت: «پسرت بازم من رو زده، بازم خیانت کرده، من طلاق می‌گیرم. مهریه‌ام رو اجرا می‌ذارم و می‌رم. شما بمونین و این دوتا بچه.» این‌ها رو با داد و فریاد و گریه می‌گفت. حرفش که تموم شد بچه‌هاش رو گذاشت جلوی دروازهٔ خونهٔ پدرشوهرش و سوار ماشین شد و رفت. بچه‌هاش یعنی یه پسر هشت ساله و یه پسر موفرفریِ دو سال و نیمه‌. 

من حق دخالت نداشتم. نشسته بودم توی اتاق و به نکبت‌بودن دنیا فکر می‌کردم. به اینکه این بچه چه گناهی کرده؟ بچه‌ای که از وقتی مادرش رفت یک بند جیغ کشید و گفت مامان نَلُو، مامان نَلو(مامان نرو). مادربزرگش تلاش می‌کرد آرومش کنه ولی نمی‌شد. آبجی کوچیکه (فسقلو) رفت تو حیاطشون و با اجازهٔ مادربزرگش، بچه رو آورد پیش ما. فسقلو قبلا زیاد باهاش بازی می‌کرد و موفرفری اون رو دوست خودش می‌دونه. صداش می‌اومد که باهاش حرف زد و خندوندش و آرومش کرد. 

بالاخره پاهای سنگینم رو بلند کردم و از اتاقم رفتم بیرون. بچه‌ها یه گوشهٔ حیاط مشغول بازی‌ بودن و موفرفری هم بادبزن لاکی رو گرفته بود توی دستش و براندازش می‌کرد. سعی کردم بهش نزدیک شم. کنارش نشستم و لبخند گنده‌ای زدم و بوسیدمش. اون هم لبش به لبخند باز شد. بعد شروع کرد حرف زدن. بهم یه چیزهایی گفت که درست نفهمیدم. اکثر کلماتش مبهم بود و بریده بریده. داداشش که مشغول بازی بود یهو اومد جلو. گفتم: «چی می‌گه این نی‌نی خوشگله؟» گفت: «داره می‌گه بابام سنگ رو زد به سر مامانم.» با شنیدن حرفش مغزم سِر شد. دیگه صداهای دور و بر رو نشنیدم. فقط صدای درونم رو می‌شنیدم که مدام تکرار می‌کرد «اون فقط دوسال و نیمشه...»