۱. چی غم‌انگیزتر از مجلس ختم یه مادر؟ امروز مداح می‌خوند «مه ماه آسمون بی، کجه بوردی؟ آ مارُ آ مارُ» و من فرو می‌ریختم تو خودم و از فکر کردن به روزی که صاحب یه همچین مجلسی باشم نفسم بند می‌اومد. من دووم نمیارم مطمئنم. می‌میرم...

۲. حاج‌آقای امروز رفت بالا منبر و نمی‌دونم چطور عزای مادر رو به اوضاع مملکت رسوند ولی اینقدر خوب حرف زد که دعا کردم مثل این حاج‌آقا موسوی خدا زیاد کنه؛ که پشت میکروفون، ناعدالتی‌ها رو داد بزنه، درد مردم رو داد بزنه.

۳ لیلا که پیشم نشسته بود می‌گفت «هه! این آخونده هم مثل بقیه فقط حرف می‌زنه، شعار می‌ده. خودش هم عمل می‌کنه به حرف‌هاش؟» بهش گفتم داره می‌گه سکوت نکنین و خودش هم سکوت نمی‌کنه. دیگه چیکار کنه بنده خدا؟ و یادت باشه حرف درست رو تو هوا بقاپی حتی اگه دشمنت داره می‌گه. مهم نیست کی حرف می‌زنه مهم اینه داره چی می‌گه!

۴. من خیلی دارم تلاش می‌کنم خودم رو نگه دارم. خیلی دارم تلاش می‌کنم محکم بمونم. شونه‌هام خسته‌اس ولی ایستادم. می‌شه برام دعا کنین تَرَک نخورم؟ می‌شه برام دعا کنین از هم نپاشم؟ من خیلی نگران خودمم...

۵. نمی‌دونم چرا این روزها سوال در مورد عشق زیاد برام پیش میاد! :| مثلا اینکه آدم چجوری می‌فهمه عاشق شده؟ یا آدمی که یه بار عاشق شده و به عشقش نرسیده می‌تونه دوباره عاشق شه یا همیشه اون حسرت تو دلش هست؟ یا مثلا واقعا اگه به طرفت عشقت رو نشون بدی پررو می‌شه؟ :| یه همچین چیزهایی مثلا! بیاین پاسخگو باشین.

۶. هربار خواستیم بریم مشهد نشد. امشب دوباره همهٔ نشدن‌ها یادم اومد. و به این فکر کردم که شاید برنامهٔ شهریور امسال هم نشه...

۷. بهش گفتم: «بیا بیا یه خبر جدید برات دارم.» با ذوق گفت: «خواستگار اومده برااات؟» پوکرفیس نگاهش کردم گفتم: «نه‌خیر! اگرم بیاد اصلا به من نمی‌گن که خبر داشته باشم به تو بگم! :/» صاف زل زد تو چشم‌هام با نیش باز گفت: «ولی تو اینقدر خواستگار داری خبر نداری! من همه رو می‌دونم.» هم خنده‌ام می‌گرفت هم پوکرفیس بودم. خلاصه از این زندایی‌ها هم خدا زیاد کنه! :|

۸. یکی از باگ‌های خلقت من صفرکیلومتر بودنمه! در این حد که خیلی وقت‌ها وقتی بچه‌ها بهم یه چیزی می‌گن به دید مشکوکانه بهش نگاه می‌کنم چون ممکنه یه چیز خاک‌برسری باشه و من طبق معمول مطلب رو نگرفته باشم! :| خوب هم نیست البته! ممکنه چون نمی‌دونی فلان حرف در مورد چیه یه جا بگی و سوتی‌های عظیمی بدی! :|

۹. دلم خواست امشب برم بهش بگم می‌شه برام قرآن بخونی آروم شم؟ روم نشد ولی. خیلی وقت‌ها روم نمی‌شه حتی اگه دوستم باشین. اگه یه روز از شماها همچین چیزی رو بخوام برام این کار رو می‌کنین؟ 

۱۰. خواستم اگه این پست رو خوندین و اولش غمگین شدین تهش غمتون رفته باشه. رفت؟ ایشالا رفته باشه! من دیگه نمی‌خوام تو نوشتن به خودم سخت بگیرم. مثلا الان دلم خواست بیام اینجا باهاتون حرف بزنم و اومدم. شما هم باهام حرف بزنین. خب؟