یه سری حرف‌ها رو نمی‌شه به کسی گفت، یه سری دردها رو نمی‌شه واسه کسی شرح داد، یه سری بدبختی‌ها رو نمی‌شه با یکی دیگه شریک شد. این حرف‌ها، این دردها و این بدبختی‌ها هر روز یه سال به عمرت اضافه می‌کنه. اونوقت یهو به خودت تو آینه نگاه می‌کنی و می‌بینی در عین جوونی سن و سالی ازت گذشته. 

تو زندگی چیزهایی هست که از یه جایی به بعد دیگه اشکت رو در نمیاره، دیگه صدای ناله‌ات رو بلند نمی‌کنه، دیگه قلبت رو نمی‌سوزونه، فقط ساکت می‌شی و دونه‌دونه به تعداد موهای سفید روی سرت اضافه می‌شه؛ چیزهایی مثل دویدن و به جایی نرسیدن، مثل جاهای خالی‌ای که انگاری هیچ‌وقت پر نمی‌شه، مثل حرف‌هایی که میاد تا سر زبونت و با درد قورتشون می‌دی، مثل وقت‌هایی که می‌خوای بپری و دَم پریدن، بال و پرت رو می‌شکونن و پرپر می‌شی. 

خیلی وقت‌ها با خودم می‌گم کاش خدا قابلیت دیده شدن داشت؛ یه جوری که می‌شد برم پیشش، زل بزنم تو چشم‌هاش و براش از چیزهایی که می‌دونه بگم. بعد که حرف‌هام رو زدم، سرم رو بذارم رو زانوش، مثل جنین تو خودم مچاله شم و بخوابم؛ بخوابم بدون هیچ نگرانی و حال بدی، بخوابم و مطمئن باشم وقتی بیدار می‌شم هنوزم هست و داره با لبخند نگاهم می‌کنه.