کلام اول: دنیای نوشتن فقط آن‌جایش که داستان‌ها و رمان‌های نصفه و نیمهٔ قدیمی‌ات را می‌خوانی و هم‌زمان با خواندن، دستت را می‌گذاری روی پیشانی‌ات و می‌خندی و می‌گویی: «خدایا این‌ها دیگه چیه من نوشتم!»


کلام دوم: یکی از نویسنده‌های محبوب «نودهشتیای» خدابیامرز، هما پوراصفهانی بود. بچه‌های مدرسه همیشه از او و رمان‌هایش تعریف می‌کردند، کفش‌ آل‌استار و شلوار جین می‌پوشیدند چون فلان شخصیت محبوب در فلان رمان او، عاشق کفش‌ آل‌استار و شلوار جین بود؛ می‌گفتند دوست‌دارند شوهرشان مثل فلان شخصیت رمانش پولدار و خوش‌هیکل باشد، یک‌عالمه عکس‌ از فرید صعودی یکی از مدلینگ‌های ایرانی را توی گوشی‌هایشان داشتند چون هما برای فلان شخصیت رمانش عکس او را در نظر گرفته بود و... . 

چند شب پیش یکهو یاد او و آن زمان‌ها افتادم. احتمالا رمان‌های او باعث شد تا فکر نوشتن رمان به سرم بزند و سال اول دبیرستان رمان تقدیر را به پایان برسانم؛ رمانی که حالا فکر می‌کنم لیاقت سطل زباله را هم ندارد از بس آبکی و مزخرف است! اسمش را سرچ کردم و اتفاقا پیجی با نامش وجود داشت. بله! خودش بود. حالا چهار-پنج سال از آن روزها و رمان‌های آبکی گذشته، او نویسنده‌ است و چند کتاب چاپ کرده، در نمایشگاه کتاب تهران و شهرهای مختلف جشن امضای کتاب برگزار می‌کند و طرفدارانش دور او را می‌گیرند و بغلش می‌کنند و از دیدنش اشک شوق می‌ریزند و برایش کلی هدیه می‌برند. هرچند از خیلی‌ها شنیده‌ام که رمان‌هایش آنقدر خوب نیستند اما اینکه به هدفش رسیده شایستهٔ تقدیر است. :)