دو خواهر کنار هم نشسته‌ بودند؛ دو خواهر در آستانهٔ شصت‌سالگی. بر سرشان چادر نماز بود، مقابلشان سجاده‌ و در دستانشان تسبیح. نماز مغرب را خواندند و حالا داشتند باهم صحبت می‌کردند. از چه؟ از عروس‌هایشان و اینکه موذی‌اند و تربیت نشده‌اند و... . سعی کردم با گوشی خودم را سرگرم کنم تا صدایشان را نشنوم اما نشد. گاهی صدایشان پر از حرص می‌شد و اوج می‌گرفت. عاقبت دهانم باز شد و گفتم: «الله‌وکیلی شما فکر می‌کنین نمازتون قبوله؟ نشستین پشت سجاده و دارین غیبت می‌کنین؟ اون سجاده و چادر رو سرتون حرمت داره والا! درست نیست کارتون.» نگاهی به هم کردند و خواهر کوچکتر در جوابم گفت: «غیبت نمی‌کنیم، داریم صحبت می‌کنیم. حقیقت رو می‌گیم.» پوزخندی محو بر صورتم نشست و از خانه بیرون زدم‌؛ از خانه‌ای که هوایش بوی مردار می‌داد.