باران می‌بارد و به رسم عادت پنجره را باز گذاشته‌ام. صدای شرشر و بوی خاک و برگِ باران‌خورده هجوم آورده به اتاق. خنکی مطبوعی دور تنم می‌چرخد و جان خسته‌ام آرام می‌گیرد. این باران... چه آهنگی دارد، چه عطری، چه آرامشی! آنقدر که میل چشمانم برای خوابیدن را پس می‌زنم تا بیدار بمانم و بیشتر بچشم و عمیق‌تر نفس بکشم. بارانِ عاشقانه‌ی بی‌نظیریست. حکم می‌کند از تو بگویم؛ حکم می‌کند بگویم در این لحظات نمناک و بی‌نظیر سحرگاهی، آنچه دل می‌خواهد چیزی نیست جز یک تو که اینجا باشی، بنشینیم کنار پنجره، سرم را آرام بگذارم روی شانه‌ات و نجواکنان برایم شعر بخوانی؛ شعری که فقط من بشنوم و تو و شمعدانی‌های روی طاقچه...

پی‌نوشت: بعد از انتشار سه پست پیاپی، دیگر بهتر است بروم بخوابم؛ چون می‌تواند بیشتر از این‌ها هم بشود!