دستم را زیر چانه زدم و نگاهشان کردم. چهارنفری می‌خواستند یک زنبور مرده را بلند کنند و نمی‌توانستند. می‌چرخیدند و هی تلاش می‌کردند و هی نمی‌شد. کم‌کم به این نتیجه رسیدند که رفقایشان را صدا بزنند و به چشم‌برهم‌زدنی، مورچه‌های کوچک سیاه یکی‌یکی اضافه شدند. هر کدام که از راه می‌رسید سریع یک گوشهٔ کار را دست می‌گرفت و مشغول می‌شد. مورچه‌ها جمع شدند و جمع شدند تا بالاخره زنبور را از زمین جدا کردند. چند دقیقه بعد من شاهد موجودات ریزنقشی بودم که هدفشان را بالای سرشان گرفته‌بودند و با تمام قوا به سوی مقصد می‌رفتند، موجوداتی که همدلی و همّت و تلاششان را فرو کردند توی چشمم و با زبان بی‌زبانی گفتند: «شما انسان‌ها خیلی وقت‌ها از ما مورچه‌ها هم کمترید! »


پی‌نوشت اول: ژرف‌ که بنگری تمام عالم آموزگار توست!

پی‌نوشت دوم: تابستان خود را چگونه می‌گذرانید رفقا؟ :)