بعد از ثبت‌نام، چند روز باقی‌مانده به خرید بعضی از وسایل مورد نیاز خوابگاه گذشت. دروغ چرا؟ آن روزها اصلا خوشحال نبودم. دلم نمی‌خواست از خانه و خانواده کیلومترها دور شوم. ناگهان ترس از زندگی خوابگاهی در دلم جوانه زد و خیلی زود شاخ و برگش در سلول به سلول تنم رخنه کرد. نیمی از این هراس به‌خاطر حرف‌های دیگران بود. آن‌ها پیوسته می‌گفتند شهرهای بزرگ خطرات و آسیب‌های بزرگ دارد، در خوابگاه آدمِ نااهل زیاد است، جدیدا موادی درآمده که با دست‌دادن منتقل می‌شود و آدم را معتاد می‌کند، خیلی از بچه‌های خوابگاهی همدیگر را فاسد می‌کنند و... . می‌دانستم شرایط به این بدی‌ها نیست اما همیشه گوشهٔ دلم می‌گفتم اگر باشد چه؟ اگر هم‌اتاقی‌ام آدم خوبی نباشد چه؟ اگر اگر اگر. این اگرها مثل خوره روحم را می‌خوردند. 
و بالاخره روز رفتن فرارسید. دور و بری‌ها می‌گفتند تو احساسات حالی‌ات نیست و سنگدلی و می‌روی پشت سرت را هم نگاه نمی‌کنی، اما من... . هنوز از شهرمان خارج نشده‌بودیم که دلم برای همه‌چیز و همه‌کس تنگ شده‌بود! وقتی به مقصد رسیدیم، تمام مدتی که مامان وسایل را جابه‌جا می‌کرد و می‌گفت «ادویه‌ها را اینجا گذاشتم» و «آبکش توی سبد است» و «این پتومسافرتی را می‌گذارم زیر تخت تا اگر آن‌یکی کثیف شد استفاده کنی»، من با بغض نگاهش می‌کردم. بالاخره حوالی ساعت چهار عصر کارمان تمام شد و رفتیم کنار دروازهٔ خوابگاه. در گلویم سیب بزرگی جاخوش کرده بود. با صدایی خفه و خش‌دار خداحافظی کردم. تمام توانم را به کار گرفتم تا بغضم نشکند و استوار بمانم اما... اما وقتی مامان جلو آمد و مرا محکم به آغوش کشید و با چشم‌های اشکی گفت: «مواظب خودت باش»، دیوار ترک‌خوردهٔ به‌زور سرپا نگه‌داشته‌ام درهم شکست و از چشمانم فرو ریخت. آن لحظه غم‌انگیزترین لحظهٔ دورانم بود؛ لحظه‌ای که مامان و بابا سوار ماشین شدند و من، تنها و اشک‌ریزان برایشان دست تکان ‌دادم و و آن‌ها آرام آرام از خم کوچه گذشتند. بدون هیچ اغراقی «من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود». 
در حال و هوای نزار خودم بودم که صدایی پدرانه از چند قدمی‌ام بلند شد. سرم را چرخاندم. مردی در سن و سال بابا با لباس زیبای کوردی داشت نگاهم می‌کرد. لهجه‌اش زیباتر از لباس قهوه‌ای رنگش بود. دعوتم کرد به آرامش. گفت: «گریه نکن دختر گلم. این همه تلاش کرده‌اید و در دانشگاهی به این خوبی قبول شده‌اید. حالا دارید نتیجهٔ تلاش‌هایتان را می‌بینید. گریه ندارد که! گریه کنی حال پدر و مادرت هم بد می‌شود. الان دختر من بیاید تو را ببیند گریه‌اش می‌گیرد، ما هم گریه‌مان می‌گیرد. آرام‌باش دختر گلم.» لحظهٔ عجیبی بود. به جای اینکه با شنیدن حرف‌هایش آرام شوم گریهٔ بی‌صدایم شدت یافت و من با چشمان اشکی و لبخند تاییدش می‌کردم. چه مضحک بودم در آن لحظه! اما حقیقتش این است که گاهی می‌دانی و نمی‌توانی. می‌دانی این موقعیت بی‌نظیر است، می‌دانی به هدفت رسیده‌ای، می‌دانی داری با گریه‌هایت بچه‌ننه‌بازی در می‌آوری اما نمی‌توانی جلویش را بگیری؛ چون ۱۹ سال تمام ور دل خانواده‌ات بودی و شب و روزت با آن‌ها گذشت و یک‌دفعه کیلومترها دور شدید از هم؛ چون یک روزه از خانه و خانواده و شهر و خاطراتت دور شدی و وارد دنیایی تازه شدی، کتاب زندگی‌ات ورق خورد و رسیدی به صفحه‌ای سفید که باید خودت پرش کنی؛ خوب یا بد، باید بنویسی. باید تعیین کنی که در صفحهٔ جدید خوشبخت می‌شوی یا بدبخت! و من هم قلم را به دست گرفتم. دستانم می‌لرزید آنقدری که گاهی نوشتن غیرممکن می‌شد اما، اما نباختم و نوشتم‌. نوشتم و نگذاشتم کلمات در من به پایان برسند. چیست این عشق؟ که اینگونه آدم را استوار نگه می‌دارد؟ 
دو روز اول را تنها بودم. هم‌اتاقی‌ام نیامده بود و من برای اولین‌بار در عمرم، داشتم از زور تنهایی خفه می‌شدم. درب و داغان بودن خوابگاه هم شده‌بود آینهٔ دق! بعد از اینکه هم‌اتاقی آمد ورق برگشت. در نگاه اول بسیار دا‌نشین بود و دختر خوبی به نظر می‌رسید. بله! من از هرچه شانس نیاوردم از هم‌اتاقی ترم اول آوردم. شاید باورتان نشود اما اگر تفاوت‌های اندکمان را نادیده می‌گرفتیم می‌شد گفت که مرا از او و او را از من کپی کرده‌اند! در اخلاق و رفتار و علایق و سلایق و خیلی چیزها شبیه هم بودیم. و ما به هم ثابت کردیم که می‌توانیم از پس زندگی دونفره بربیاییم. ما توانستیم زندگی خوابگاهی را برای هم آسان کنیم چون نسبت به هم مهربان بودیم و شرایط را درک می‌کردیم! واقعا همین... محبت و درک طرف مقابل، دو عامل مهم ماندگاری رابطه است. اگر این نبود نمی‌توانستیم خواهرانه کنار هم بمانیم. هم‌اتاقی من دختری پاک، آرام، مهربان و باشعور بود و البته اهل هنر. آدم‌هایی که این ویژگی‌ها را داشته‌باشند روی سر من جا دارند و او هم داشت. 
با داشتن هم‌اتاقی خوب روزگارم بهتر شد و تحمل شرایط آسان‌تر. روزها به دانشگاه می‌رفتم و مطمئن بودم وقتی به خوابگاه برگردم سر مسائل کوچک و اختلافات مسخره، جنگ اعصاب ندارم. البته نه اینکه افسردگی و حال بدم یک‌شبه خوب شده ‌باشد، نه! آخر هفتهٔ اول، با یکی از هم‌شهری‌هایم برگشتم شمال و یک پنج‌شنبهٔ کامل از صبح تا شب، توی اتاق آبی یواشم زار زدم تا بالاخره سبک شدم و توانستم بر خودم و شرایط مسلط شوم. گاهی باید فروریخت و از نو ساخت. و من ساختم. بعد از اینکه برگشتم خودم بودم؛ همانی که همیشه از خودم انتظار داشتم: دختری که توی تاریکی‌ها نور را پیدا می‌کند و پی‌اش را می‌گیرد. شروع کردم به تغییردادن سر و شکل اتاق. کمد قدیمی‌ام را با کاغذکادویی مزین به اشعار مختلف، از آن قیافهٔ مایوس‌کننده در آوردم، به دیوار کنار تخت کاغذکادوی گل‌گلی زدم و با برگ‌های خشکیدهٔ پاییزی آویز درست کردم و به دیوار چسباندم. همین کارهای کوچک باعث شد شرایط اتاق بهتر شود. هم‌اتاقی‌ام هم مثل خودم بود و وسایل رنگی‌رنگی و زیبایش به اتاق جلوه می‌داد. اتاقمان را به شکلی درآوردیم که هرکس می‌آمد می‌گفت چقدر اتاقتان خوب و قشنگ شده!
می‌دانید بعد از دو-سه هفته چه اتفاقی افتاد؟ آنقدر به محیط عادت کردم که انگار عمری را آنجا گذرانده بودم. در همان حمام افتضاح و کوچک دوش می‌گرفتم و دیگر کاشی‌های قدیمی و سقف پوست‌پوست‌شده‌اش به چشمم نمی‌آمد، از شیرآب دستشویی استفاده می‌کردم و دیگر بلد شده‌بودم که چطور بازش کنم تا آب با فشار زیاد خارج نشود، روی اجاق‌گازهای آشپزخانه غذا می‌پختم و یادگرفته‌بودم که بعد از چرخاندن دسته‌اش(؟) باید محکم فشارش بدهم تا خاموش نشود، فهمیدم نفسم را چطور نگه‌دارم تا هرروز چهارطبقه را بدون آسانسور بروم و بیایم. در نهایت آموختم چطور می‌شود در یک ساختمان عتیقه زندگی کرد و نمرد و خاطرات خوب ساخت! ما خیلی زود متوجه شدیم که خوابگاه عتیقه‌مان چقدر خوب است و امکاناتی دارد که خوابگاه‌های نوساخت، حتی در خوابشان هم نمی‌بینند! لابه‌لای آن دیوارهای قدیمی انواع باشگاه‌های ورزشی و رقص، استخر و کلاس‌های شنا، آرایشگاه، مرکز مشاوره، پیست دوچرخه، زمین بسکتبال و والیبال و پارک و بوفه بود! این‌ها را داشتیم و حیاط بزرگی با یک عالمه درخت کاج و درخت‌های میوه و... . این‌ها باعث شد دشواری‌های زندگی خوابگاهی کمرنگ شود و بتوانیم خاطرات خوب بسازیم. مثل همان شبی که با هم‌اتاقی رفتیم یک گوشهٔ خوابگاه، کنار وسایل ورزشی آهنی ایستادیم و زدیم زیر آواز. او از معشوقی خواند که وقتی می‌آمد، صدای پایش از همهٔ کوچه‌ها می‌رسید و من از عاشقی خواندم که شب به گلستان تنها، منتظر معشوقه‌اش بود... .

پی‌نوشت اول: می‌خواستم از روزهای اول دانشگاه هم بنویسم اما به اندازهٔ کافی پست طولانی شد. در قسمت بعد از آن روزها می‌گویم و اینکه آیا دانشگاه همانی‌ است که انتظارش را داریم؟
پی‌نوشت دوم: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها! ولی ما به‌خاطر عشقمان جهنم را بهشت کردیم. شما هم بکنید. 
پی‌نوشت سوم: راستی! بچه‌های خوابگاه به آن هیولاهایی که اطرافیان برایتان می‌سازند شباهت ندارند. در اکثرشان ساده‌دلی شهرستانی دیده می‌شود و یکی‌اند مثل شما! فقط باید حواستان باشد وارد چه جمع‌هایی می‌شوید. با کمی احتیاط و دقت در روابط هیچ آسیبی بهتان نمی‌رسد. این ماییم که تعیین می‌کنیم چه کسانی دور و برمان باشند و ما را به چه راه‌هایی بکشانند. قبول؟
عکس‌نوشت: ساختمانی که صدبار مرا به فکر انتقالی‌گرفتن انداخت اما عاقبت باهم کنار آمدیم و لحظات خوبی ساختیم. :)

پی‌نوشت: قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم.