نشستم روی صندلی. زری خانم گفت: «می‌خواهی چه مدلی بزنی؟» صفحهٔ گوشی را به طرفش گرفتم و گفتم: «این مدلی.» عکس را دید و مشغول شد. من هم به در و دیوار و شکل و شمایل جدید آرایشگاه نگاه می‌کردم. از آنجایی که علاقه‌ای به فضای خاله‌زنکی آرایشگاه‌های زنانه ندارم، هر چندسال در میان گذرم بهشان می‌افتد و هربار که می‌روم یک دکور جدید می‌بینم. بعد از نگاه‌کردن به آرایشگاه به آینه خیره شدم. به موهایی که زری‌خانم توی دستش می‌گرفت و با قیچی، گردن می‌زد. نفس عمیقی کشیدم. همیشه از اینکه نتوانم از داشته‌هایم دل‌بکنم ترسیدم، همیشه تمرین دل‌کندن کردم و این بار هم... . چشمانم را بستم. وقتی زری‌خانم اعلام کرد کارش تمام شده، به آینهٔ روبه‌رویم چشم دوختم. از پسری که خیره خیره نگاهم می‌کرد، خوشم آمده بود! :)


پی‌نوشت اول: کامنت‌ها را کمی بعدتر جواب می‌دهم. خب؟

پی‌نوشت دوم: آمدم خانه و آینه گرفتم تا پس گردنم را ببینم. خیلی مردانه به نظر می‌رسید. در حد داداش حریر شدنم! :))