هاج و واج به در و دیوار اتاق نگاه می‌کردم. هرچه تصور از خوابگاه‌های دولتی در ذهن داشتم، خرد و خاک‌شیر شد! این، این دخمه قرار بود بشود محل زندگی‌ام؟ این اتاق؟ با این دیوارهای کرمی لک‌دار و کثیف؟ با این موکت سبز قدیمی که چندجایش با قابلمه و اتو سوخته بود؟ با این کمدهای فلزی زنگ‌زده و پر از جای چسب؟ با این پنجرهٔ بزرگ قدیمی که قابش از آهن بود و ‌بی‌شک سوز زمستان از درزهایش روان می‌شد؟ این اتاق با این شرایط قرار بود بشود خانه و زندگی‌ام؟ آرامشم؟ محلی که باید تویش می‌خندیدم و درس می‌خواندم و لحظه‌هایم را می‌گذراندم؟ یعنی من باید اتاق آبی یواشم را که برای آرامش‌بخش بودن و سادگی‌اش جان کندم، رها می‌کردم و می‌آمدم توی این اتاق قدیمی چندش‌آور؟ آن هم نه فقط خودم! باید توی این اتاق قدیمی چندش‌آور با کسی که ذره‌ای نمی‌شماختمش زندگی می‌کردم! 
دستم روی دستگیرهٔ در شل شده‌بود. حس می‌کردم دنیا روی سرم آوار شده؛ حس می‌کردم من آدم زندگی‌کردن در این کثافت نیستم. در را بستم. با آخرین توانی که در جانم مانده بود کلید را توی قفل چرخاندم و قفلش کردم. قدم‌های سنگینم را به زور به دو سوی راهرو کشاندم و به آشپزخانه و سرویس بهداشتی هم نگاهی انداختم. با دیدن هر گوشهٔ‌ این ساختمان عتیقه، نفسم کندتر می‌شد. حس آدمی را داشتم که توی زمین و هوا معلق است و بوکسوری جلویش ایستاده و هر لحظه ضربه‌ای محکم حواله‌اش می‌‌کند؛ یکی به سرش، یکی به شکمش، یکی به قلبش، یکی به قفسهٔ سینه‌اش. آهی کشیدم و پله‌ها را یکی‌یکی پایین آمدم. چاره‌ای بود جز پذیرش شرایط؟ نه! راه فراری بود؟ نه! باید سر می‌کردم. باید در همان اتاق، روزهایم را می‌گذراندم. باید در همان آشپزخانه با اجاق‌گازهای کهن‌سال و زنگ‌زده و کابینت‌های بدتر از آن‌ها و سینک‌ظرفشویی و شیرآب‌ها و لوله‌های قدیمی، سر می‌کردم. باید با آن سرویس بهداشتی کوچکِ کاشی‌شکسته و حمام افتضاحش سر می‌کردم. باید برای هدفی که خودم را برایش کشتم و اشک ریختم، سر می‌کردم. به خودم گفتم: «خودت را نباز دختر. مگر تو آدم روزهای سخت نیستی؟ مگر تابه‌حال کم خون جگر خوردی؟ الان هم می‌توانی دخترم. الان هم می‌توانی قوی باشی. می‌توانی تحمل کنی. همیشه می‌توانی توی تاریکی‌ها نور را ببینی و لبخند بزنی. تو بلدی.» 
به در خروجی رسیدم. نه! واقعیتش همان بود که گفتم: دنیا روی سرم آوار شده‌بود. به بابا زنگ زدم و گفتم کارم تمام شده. از سالن همایش بیرون آمد و نشستیم روی چمن‌‌های کنار دانشکده. گفت: «چرا رنگت پریده؟» رانی هلو و پسته را جلویم گذاشت و گفت بخورم. به حرفش گوش دادم اما حس می‌کردم فشارم افتاده. نه به‌خاطر دیدن شرایط خوابگاه، نه! از شب قبل حالم خوب نبود. اتوبوس و حال خرابم و تا ساعت دو شب بیدار‌بودن و صبح زود بیدارشدن و استرس ابتدایی ثبت نام و در نهایت دیدن وضعیت خوابگاه، همگی باعث شدند تا راهی درمانگاه شوم. بله! رفتیم درمانگاه و چند دقیقهٔ بعد زیر سرم بودم و به سقف سفید بالای سرم نگاه می‌کردم. 
بعد از درمانگاه، با تاکسی به ترمینال رفتیم و ناهار خوردیم؛ ساندویج‌هایی که قیمتشان سه برابر قیمت ساندویج‌های شهرمان بود! در همان لحظات بخت یارمان شد و اتوبوسی که به نزدیکی شهرمان می‌رفت دو صندلی خالی داشت. سوار شدیم و اتوبوس حرکت کرد. بابا هر چند لحظه یک‌بار می‌پرسید: «حالت خوبه بابایی؟» و من با لحنی مطمئن می‌گفتم: «آره خوبم.» هنوز نیم‌ساعت از حرکتمان نگذشته‌بود که پلک‌هایم سنگین شد. بین خواب و بیداری بودم و به این فکر می‌کردم که قرار است چه  اتفاقی بیفتد؟ یعنی از پسش بر می‌آیم؟ می‌توانم برای رسیدن به هدف نازنینی که دارم، این شرایط را تحمل کنم؟

پی‌نوشت: قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم.
عکس‌نوشت: اتاق خوابگاه!