هر روز کسانی هستند که حتی از روی تعارف با یک «احوال شما؟» و «خوبی؟» و «چه‌ خبر از خودت؟» حالمان را بپرسند. و هر روز ماییم که با یک «خوبم» قال قضیه را می‌کنیم تا از سوالات احتمالی بعدش در امان بمانیم. اما آیا واقعا حالمان خوب است؟ خودم که جواب این سوال را با «نه» می‌دهم. خوب نیستم و انگار غباری وجودم را فراگرفته. من مثل هر روز از خواب بلند می‌شوم، صبحانه می‌خورم، در دنیای مجازی می‌چرخم، کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، به میهمانی می‌روم، می‌خندم، با آدم‌ها حرف می‌زنم اما...اما در نهایت وقتی در اتاقم را می‌بندم و روی صندلی ولو می‌شوم، چیزی نیستم جز دخترکی با موهای از کش‌ِ مو درآمده با لب‌های آویزان و چشم‌های خمار که افکار آشفته‌ مثل خوره دارد جانش را می‌خورد و کاری ازش ساخته نیست، چیزی نیستم جز یک دخترِ از آدم‌ها ناامید شده و غبارآلود، یک دختر که اعصابش این روزها به زیر خط فقر رسیده و مثل آتش زیر خاکستر منتظر بهانه‌ایست برای زبانه کشیدن. 

خیلی وقت است بی‌طاقت و بی‌حوصله‌ام و رفتارم با دیگران عجیب شده؛ با پدر دربارهٔ جایگاه زنان در جامعهٔ ایران بحث می‌کنم، مسابقهٔ محله می‌آید به شهرمان و به آن پیرزن چاق و احمق که همه را هل می‌دهد تا برود جلو و روشن‌پژوه را ببیند، می‌توپم که «برنامه واسه بچه‌هاست نه برای شماها که داری ما رو له می‌کنی»، سر فسقلو هوار می‌کشم که «چرا کفشم رو خیس کردی» و با زبان‌درازی‌های او مغزم به مرحلهٔ جوش می‌رسد آنقدری که فکر می‌کنم ... توی هرچه خواهر کوچکتر داشتن، با اخم به فینگیل می‌گویم «وقتی سر سفره‌ایم اون روسری کوفتی رو بذار سرت موهات نیفته رو غذا» و غیره و غیره. و این خوب نیست؛ اینگونه آشفته‌بودن اصلا خوب نیست. کاش می‌شد بار دیگر وقتی کسی حالم را پرسید بگویم خوبم و تمام سلول‌های بدنم مهر تایید بزنند روی حرفم نه یک پوزخند عذاب‌آور...