امروز رفتم برای خودم یکی از این شلوار گشادهای نخی و لیمویی خریدم تا حالم خوب شود. حالم خوب شد ولی متاسفانه طی اینستاگرام‌گردی‌هایم فهمیدم شخصیت محبوب و محجوب و مظلوم سریالی که دیشب اتفاقی نشستم و دیدم، همان اول سریال مرده و این‌ها را زنش دارد تعریف می‌کند. تمام حس و حال خوبم پرپر شد. خب چرا؟ چرا سریال‌های ما باید اینقدر چس‌ناله‌ای باشد؟ چرا باید همه‌اش از مرگ و غم و جدایی و اعدام و امثالهم سخن بگوییم؟ چرا اگر اتفاقی یک‌بار هم عاشقانه‌هایش خوب درآمد و دلمان را به قیلی‌ویلی‌رفتن انداخت، باید آن شخصیتی که از همه دوست‌داشتنی‌تر است بمیرد؟ 

مگر بخشی از فیلم‌دیدن به سرگرم‌شدن برنمی‌گردد؟ پس چرا چیزی درست نمی‌کنید که حال این مردم بدبخت را بهتر کنید؟ بسازید. از درد مردم بسازید. اما کنارش چهارتا فیلم درست‌درمان و حال‌خوب‌کن هم بسازید. من بعد مدت‌ها نشستم پای تلوزیون و دوباره پشیمان شدم. نه اینکه فکر کنید طرفدار این سریال یا سریال‌های آب‌دوغ‌خیاری‌ام که تهش همه‌چیز ختم به خیر می‌شود، نه! اما این حجم از غم در رسانهٔ ملی افتضاح است! انگاری به گریه‌انداختن مردم را دوست دارند. 

در اینستاگرام پای پیج‌های مربوط به همین سریال نشستم تا ببینم نظر مردم در موردش چیست. چند کامنت در میان می‌دیدم که دارند التماس می‌کنند تو را به خدا حامد را ته سریال زنده کنید، تو را به خدا حامد نمیرد، من از وقتی فهمیده‌ام حالم بد شده، افسردگی گرفته‌ایم و... . بله! همینقدر غرق شده‌اند و درد به دلشان افتاده. و برای همین است که می‌گویم ما به فیلم‌هایی که کمی حالمان را خوب کند نیاز داریم. بگذارید کمی لبخند بزنیم میان این همه بدبختی. خودمان کم درد داریم، شما هم هی دلمان را از وسط قاچ کنید!


پی‌نوشت: و در مورد فیلمی که تنها یک قسمت ازش دیدم دلم می‌خواهد بگویم گرچه آدم نمی‌تواند وجود چنین شخصیت‌هایی را در دنیای واقعی، باور کند و کمی تخیلی به نظر می‌رسد اما... اما کاش همه‌مان(چه دختر چه پسر) حجب و حیا و ادب حامد را داشتیم و همهٔ پدرها حاج‌علی بودند...