نه به یک عشق قدیمی که به یک رفیق چندسالهٔ خوب نیاز دارم تا نه در پاریس که در خیابان‌های همین شهر کوچک، کنارش قدم بردارم و کنارم قدم بردارد و در مورد همه‌چیز از کتاب و محیط زیست گرفته تا موسیقی، دین، گربه، زندگیِ مجردی و متأهلی و غیره و غیره حرف بزنیم. چقدر یکهو دلم هواییِ انقلاب و کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌هایش شد... .


پی‌نوشت یک: امروز داشتم نغمهٔ غمگین سَلینجر را می‌خواندم؛ داستان برادران واریونی را. سانی برگشت در مورد رمانی که برادرش نوشته‌بود گفت: «وقتی کتابش رو خوندم، واسه اولین‌بار تو عمرم موسیقی شنفتم.» همین.


پی‌نوشت دو: من عادت ندارم فیلم‌ پیشنهاد بدهم؛ چون ممکن است طرف خوشش نیاید و این وسط بدوبیراهی هم به من و سلیقه‌ام حواله کند اما خب... دو سه روز است که پست‌‌هایم همه‌اش شده فیلم. Now Is Good را به عنوان پیشنهاد ننوشتم، فقط از دردی که روایت کرد گفتم و احتمالا پسند خیلی‌ها نیست اما It's a Wonderful Life و  Before Sunset  فیلم‌هایی هستند که اگر ندیده‌اید پیشنهاد می‌کنم ببینید. البته قبل از Before Sunset باید Before Sunrise را ببینید و بعدش هم بنشینیم Before Midnight را باهم تماشا کنیم. 


عکس‌نوشت: فیلم سینمایی پیش از غروب یا همان Before Sunset.