برخلاف خیلی آدم‌ها کم پیش می‌آید تحت تاثیر فیلم، موسیقی یا کتابی، اشک بریزم. امروز اما بعد از سال‌ها فیلمی دیدم که توانست چشمانم را بارانی کند. این فیلم خارق‌العاده نبود اما بیدارکردن احساسات آدمی را بلد بود. خیلی‌ها با دیدن دختر نوجوانی که مبتلا به سرطان است دلشان می‌سوزد؛ دختر نوجوانی که پدر و مادرش از هم جدا شده‌اند و پیش پدرش زندگی می‌کند و لیستی از آرزوهایش تهیه کرده تا به آن‌ها جامۀ عمل بپوشاند و در پایان... . بله! خیلی‌ها دلشان می‌سوزد اما من امروز با ترحم این قصه را دنبال نکردم. من دردِ از دست دادنش را با تمام وجود حس کردم؛ درد پدری که جگرگوشه‌اش جلوی چشمانش دارد آب می‌شود و جز نگاه‌کردن و در خود فروریختن کاری از دستش بر نمی‌آید. راستش من برای تسا و پدرش اشک نمی‌ریختم بلکه برای کسانی اشک می‌ریختم که در گوشه‌گوشۀ این دنیا زندگی می‌کنند و این درد تمامشان را در خود فرو برده. راستی که ذره ذره از دست‌دادن چه وحشتناک و استخوان‌سوز است...


این همان صحنه‌ایست که با دیدنش قلبم شکست. پدرش... و خودِ رنجورش که پدر را آرام می‌کند...