دونفری نشسته‌ بودیم پای سفره و صبحانه می‌خوردیم. چندثانیه‌ای بهش خیره شدم. صورت گرد و آفتاب‌سوخته‌اش مرا به یاد کودکی‌هایم می‌انداخت؛ به یاد روزهایی که با بچه‌های محل زیر آفتاب داغ تابستان بازی می‌کردیم و سپیدی صورتمان می‌پرید. یادش به‌خیر! دست‌هایمان از آنجا که آستین کوتاه تی‌شرت تمام می‌شد، سیاه‌سوخته بود. در همین فکرها بودم که ناگهان یاد چیزی افتادم. با صدایی که رگه‌های خنده درش مشهود بود، گفتم:

- امیرعلی؟

نگاهش را از کاسهٔ مربا بالا کشید و به چشمان من دوخت.

- هوم؟

- امروز روز دختره. نباید بهم تبریک بگی؟

- روز دختر؟ پول ندارم که!

باخنده گفتم: نگفتم کادو بده. گفتم تبریک!

خندید و گفت: آهان! خب باشه تبریک تیریییییک.

بعد از صبحانه وسایل روی سفره را جمع کردیم. امیرعلی استکان‌ها و نعلبکی‌ها را برد توی آشپزخانه و شروع کرد به شستن. پشت سرش رفتم و گفتم:

- برو کنار خودم می‌شورم.

- روز دختره. کادوی من به تو!

خندیدم و نگاهش کردم؛ به آن صورت گرد آفتاب‌سوخته، به آن صورت گرد آفتاب‌سوختهٔ خندان!


:: آمده‌ام روستا که گرد خستگی‌ها را از شانه بتکانم. اینجا زندگی زیباتر است؛ شیر و تخم‌مرغ و مرغ و سبزی و میوه را خودشان دارند و هوایشان عطر برنج‌های شمالی می‌دهد، عطر برکت و زندگی. در روستا هنوز خندهٔ مردم گرم است و چای سماورشان تازه‌دم...