یک. نشسته‌ام توی اتاق و مامان و بابا دارند در مورد اولین کلمه‌هایی که بچه‌های خودشان و فامیل گفتند، صحبت می‌کنند. مامان می‌گوید حریر هشت-نه ماهه بود که یک روز کنار تخت ایستاد و گفت: «داداسی». بله! اولین کلمه‌ای که من گفتم داداشی بود؛ کسی که حسرت نداشتنش تا 19 سالگی‌ام کش آمده و تا لب گور با من خواهد بود. اویی هم که در طفولیت داداشی خطابش کردم حالا پسر جوانی است و می‌خواهد چند سال دیگر بیاید خواستگاری‌ام و جواب نه بگیرد تا من چند سال بعدترش به پسر یا دخترم از تجربه‌هایم بگویم و اینکه هیچ پسر مردمی برایت داداشی نمی‌شود؛ دوست می‌‌شود اما داداشی نه!

دو. آنقدر در خودم ماندم و ماندم و ماندم که دارم در این «خود» می‌پوسم. ارتباطم با آدم‌های دنیا مثل طنابی شده که شل و سفت می‌شود و در نهایت هیچ‌کس نیست که بتوانم پیش او همان طوری باشم که پیش خودم هستم و با او همان طوری حرف بزنم که با خودم حرف می‌زنم. این خیلی مهم است؛ اینکه یک‌نفر را داشته باشی تا با او مثل خودت حرف بزنی. البته این جمله از من نیست و پیش‌تر بزرگی یا نویسنده‌ای چیزی حرفش را زده. خلاصه که به قول یکی از رفقا دارم زندگی را سخت می‌گیرم. :)

سه. خنده‌های بازیگری جوان در یک فیلم خارجی پاک مرا به هم ریخت! خنده اینقدر دلنشین و دل آب‌کن؟ اسم بازیگر و فیلم را هم نپرسید، نمی‌گویم! :|

چهار. این پست را تمام کرده بودم و می‌خواستم دکمۀ ذخیره و انتشار را بزنم که ناگهان برق رفت. زندگیمان افتاده دست یک مشت نکبت! چرا نمی‌آیند اعلام کنند از فلان ساعت تا فلان می‌خواهیم برق را قطع کنیم؟ اگر داستانی که شروعش کردم هم اینطور به فنای عظمی می‌رفت یحتمل از شدت عصبانیت می‌مردم!

پنج. نمی‌خواهم دوباره یک پست جدا با موضوع «هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو» بگذارم و کامنت ناشناسش را فعال کنم اما بیایید برایم حرف بزنید از هر موضوعی. حتی سوال کنید یا... نمی‌دانم! تیک ناشناس هم فعال است. (خطاب به یک‌سری‌ها: در استفاده از امکان نظر ناشناس باجنبه ‌باشید.)