از درد زیاد دو استامینوفن کدئین خوردم و خوابیدم. یک خواب عمیق بعد از شبی پر از خستگی و سردرد و اعصاب به‌هم‌ریخته، می‌چسبد‌. در دل خواب بودم که حس کردم چیزی روی شکمم سنگینی می‌کند‌، تکان می‌خورد، ثابت می‌ماند. پلک‌های سنگینم را از هم باز کردم. دو تیلهٔ قهوه‌ای معصوم و ستاره‌باران جلوی چشمانم بود. تا چشم بازشده‌ام را دید شروع کرد به خندیدن و «اَ اَ» و «او او» گفتن. خندیدم و به آن چهار-پنج دندان سفید نازنینش نگاه کردم. کاش می‌شد هرصبح که بیدار می شوی همچین صحنه‌ای ببینی. پسرکم، تو معنای تمام «خوشگلی‌های» دنیایی...


:: البته که پسر من نیست. و خوب یادم است روز به دنیا آمدنش را؛ خبر کوتاه بود و خوشحال‌کننده! برایش شعر گفتم. بعدتر قاب گرفتم و هدیه‌دادم به مادر و پدرش. با خودم فکر کردم اگر یکی برای من شعر می‌گفت و بعد از بزرگ و عاقل شدنم می‌خواندمش چه حسی داشتم؟