گفتم بیاید جلوی تئاترشهر. چرا؟ چون دوست دارم آدم‌های رنگی زندگی‌ام را جایی ببینم که برایم پر از احساسات نازنین و عمیق است. پس او را هم باید آنجا می‌دیدم. وقتی بهش رسیدم دستش را جلو آورد‌ و من همان‌طور که به طرفش می‌رفتم گفتم: «دست چیه بابا؟ بغل!» و بعد از چندماه در آغوش گرفتمش. بغل‌کردن آدم‌های رنگی زندگی خیلی جان‌چسب است؛ یک چیزی مثل خوردن طالبی‌بستنی در ظهر ‌دم‌کردهٔ تابستان. و ما دوتایی ولیعصر و انقلاب را قدم زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم؛ از خودمان تا فکر تعطیل‌کردن وبلاگ من و... . هوا گرم بود؛ هوای عصر تهران به شدت گرم بود و تمام جانم تمنای یک چیز خنک می‌کرد. این بود که گفتم برویم چیزی بخوریم و با راهنمایی‌ رستاک وارد بستنی‌فروشی شدیم، و او(چون بدجنس است! :دی) قضیهٔ کافه و حساب‌کردن قرار قبلی را تلافی کرد! و تمام لحظات بعدش را می‌شود در یک مصرع، خلاصه کرد: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد.
وقتی غروب به خوابگاه برگشتم، بچه‌ها می‌گفتند: «تو چرا اینقدر خوشحالی واسه خودت؟» بله! لبخند از روی لبم نمی‌رفت که نمی‌رفت‌. ممنون بابت بودنت رفیق رنگی دوست‌داشتنی من. ♡

پی‌نوشت: اولین سال دانشگاهی تمام شد و دیروز برگشتم خانه‌. خسته‌ام؛ زیاد. اما یک خستهٔ خوب! خانه، اتاق آبی یواش، طبیعت درست و حسابی، هوای تمیز و پوستی که لطافت مهمانش شده؛ دوباره این‌ها را دارم و انگار میان کلی بدبختی، یک خوشختی گنده بغلم کرده است. شکر.