خودم جان؟! خسته نباشی عزیزم. امروز برایمان یک روز خوب را رقم زدی. امروز خوب بود چون من تو، جهانم، اتاقم و شعر تازه سروده ام را بسیار دوست داشتم. امروز یک روز خوب بود چون صبح زود بیدار شدم. پنجره را باز کردم. هوای سرد و پاییزی سرصبح سرک کشید به ایوان زندگی ام و همزمان صدای پرنده های رویِ درختِ کنارِ پنجره، تمام اتاق را پر کرده بود. من به گل کوچکم کمی آب دادم. او انگار کمی بزرگ تر از دیروز بود. با ناردونه به مدرسه رفتیم. درست است که او از "س" سلام تا "ی" خداحافظی یک ریز حرف می زند و من هر صبح مجبورم چهل دقیقه ی تمام به حرف هایش گوش بدهم اما وقتی به این فکر می کنم که شاید فردا نباشد و حسرت شنیدن صدایش باشد، پس با لبخند آغوش گوش هایم را به روی صوت صدایش باز می کنم. جدا اگر به مرگ عزیزانمان فکر کنیم قدرشان را بهتر خواهیم دانست... بگذریم! 

داشتم می گفتم. امروز یک روز خوب بود و البته یک روز نمی تواند به خودی خود خوب باشد مگر اینکه خودمان حال آن را به احسن الحال ترین شکل ممکن مبدل کنیم. برای همین من سعی کردم  امروز با عشق نفس بکشم، با عشق نگاه کنم و با عشق قدم بردارم. من دیشب ساعت ها سرم توی کتاب بود و وقتی به خودم آمدم که نیم ساعتی از بامداد گذشته بود. اما نخوابیدم. درس های خوانده را کنار گذاشتم و تک بیتی را که پیش تر به ذهنم رسیده بود، کامل کردم. این کار بسیار طول کشید. چون وقتی برای دومین بار به ساعت نگاه کردم دویِ بامداد بود! یقینا تا این ساعت بیدار ماندن برای دانش آموزی که فردا ساعت 6 صبح باید برود مدرسه و ایضا دو امتحان بدهد، زیان بار می نماید اما من مطمئن بودم که مثل همیشه اگر دیروقت بخوابم صبح زود راحت تر میتوانم بیدار شوم.

شب را می گفتم یا صبح را؟ صبح را می گفتم. ما به مدرسه رفتیم. دو امتحان دادیم و از آنجایی که هر تلاشی نتیجه ای در خور خودش را دارد، دو بیستِ جان چسب به لیست نمراتم اضافه شد و حتی سرودن آن شعر هم بی نتیجه نماند چون دبیر ادبیات آن را خواند و گفت حتما کتابی خوب در زمینه ی سرودن شعر برایت می آورم تا بخوانی و اطلاعاتت فراتر از کتاب درسی شود. من جدا خوشحال شدم که دیشب شعری گفتم و نتیجه اش شد چنین چیزی. یحتمل با دانسته های بیشتر سرودن آسان تر خواهد شد. اینجاست که شاعر می فرماید:«خوشا حال آنان که زحمت کشند/که زحمت کشان طعم راحت چشند» 

از حق نگذریم امروز واقعا روز خوبی بود. گذشته از دو زنگ اول، زنگ سوم مشاوری را به کلاسمان آوردند و برنامه ریزی خوبی برای مطالعه انجام شد و من داستان آن  چهار ساعت خوابیدن را هم به سمعش رساندم که خندید و گفت:«کی همچین حرفی زده؟ شما حتما باید 6-7 ساعت خواب رو داشته باشین تا خسته نشین.» خودم جان؟ ازت راضی ام که ساعت خوابت مغایرتی با استاندارد ها ندارد! و بهترین لحظات امروز ظهری بود که از مدرسه به خانه می آمدیم...و نم نم باران نرم نرمک خستگی را از جانم می شست. وقتی از ناردونه جدا شدم من بودم و خودم و قطرات ریز روح نوازی که آرام بر صورتم بوسه می زدند. این قطرات حالا جان گرفته اند و من دوباره پنجره را باز کرده ام. مادامی که این پست نوشته می شد صدای باران تمام اتاق را عطرآگین می کرد...از...عطر خوش آرامش...