صبح از خواب بلند می‌شوم. صبحانهٔ مختصری می‌خورم و می‌روم دانشکده. می‌بینم استاد نیامده و ویرایش کتاب آلبر کامو را ادامه می‌دهم. خسته‌ام؛ زیاد. به سختی خودم را تا صفحهٔ پنجاه می‌رسانم و ساعت دوازده‌ و سی‌ دقیقه، آنچه‌ را که باید به استاد تحویل بدهم، می‌دهم. بی‌حالم و انگار ماهیچه‌های پاهایم گرفته. از دانشکده خارج می‌شوم و آفتاب داغ ظهر چشمانم را اذیت می‌کند. عینک‌ دودی‌ام خراب شده و ته کیفم بی‌کار نشسته. با خودم می‌گویم اگر چند روز دیگر رفتم تهران باید همانجا یک عینک‌ دودی جدید برای خودم بخرم. به ساعتم نگاه می‌کنم. هنوز وقت دارم برای رفتن به سلف. بالارفتن از پله‌های ساختمان سلف دوباره پاهایم را دردناک می‌کند. بوی آبگوشت و جوجه‌کباب همه‌جا را برداشته. غذایم را می‌گیرم و می‌روم یک گوشه کنار ستون می‌نشینم و مشغول می‌شوم. مقصد بعدی خوابگاه است؛ خوابگاه، گاه خواب. روی تخت ولو می‌شوم و سعی می‌کنم بخوابم. 

وقتی چشم باز می‌کنم هوا رو به تاریکیست. بلند می‌شوم و خوراک عدس را برای شام آماده می‌کنم. یکی از بچه‌های راهرو می‌آید و در مورد ترنس‌ها و دوجنسه‌ها و هم‌جنس‌گراها و... صحبت می‌کند و می‌گوید خیلی سخت است و خدا هیچ‌ بنده‌ای را گرفتار چنین مشکلاتی نکند. نودلش که آماده‌ شد، می‌رود. قابلمهٔ غذا را برمی‌دارم و به اتاق می‌روم. بعد از صحبت‌کردن با مامان، شام می‌خورم و توی فکرم که روفرشی را همین امشب بشویم و شستنش را به فردا موکول نکنم. می‌بینید؟ یک مشت شناسهٔ اول‌شخص مفرد دورم را گرفته و خودم مسئول این اتفاقم.