اوایل کوچک بود؛ یعنی من اینطور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ آنقدر بزرگ که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه‌کردنشان- بس که بزرگ‌اند- باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت‌ دارم» خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است، از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند، فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریدهٔ من باقی خواهد ماند، اما نماند. به سرعت بزرگ شد، از لای انگشتان من لغزید و گریخت؛ آنقدر که من مقهور آن شدم، آنقدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد، آنقدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند.

حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه، مصطفی مستور


پی‌نوشت اول: این همون کتاب مستوره که هی شروع می‌کردم به خوندن و هی نمی‌تونستم ادامه بدم. بالاخره خوندمش. به نظرم همین یه تیکه‌اش قشنگ بود. :) دیگه چیزی ازش نمی‌خونم! :|

پی‌نوشت دوم: برم؟ نرم؟ آدرس و عنوان و قالب عوض کنم؟ نکنم؟ اصلا نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟