دوست عزیزی پیام داده‌بود:

«منم نشسته به حرمان در التهاب کویر

تو  از طراوت باران بگو برام، حریر...»

قشنگه نه؟ لبخند گنده‌ای نشست رو لبم. خواستم شعری نگم؛ دیدم نمی‌شه، حیفه، گرچه می‌شه یه شعر کوششی ولی حیف بود اگر چیزی نمی‌نوشتم. با خودم گفتم برم تو وزن «مَفعولُ مَفاعیلُ مَفاعیلُ فَعولُن» و بدون بالا و پایین کردن وزن و اینکه آیا هجاها درستن یا نه فی‌البداهه براش نوشتم:

بگذار بگویم به تو از باد شمالی

از طرح لطیف گل نارنج به قالی

از نم‌نم باران و مه صبح و طراوت

از عطر سپیدار و گلِ چای و سلامت

از مستی امواج خزر بر تن ساحل

یا خود که شدم گیج از این طرح و شمایل

اینجا همه خوب‌اند و جهان باغ بهشت است

تنها غم ما شالی و هنگامه‌ی کشت است

در محفل بارانی ما جای تو خالی

تقدیم تو تصویری از این بزم شمالی...

:: می‌شه ازش یه شعر بلندتر و جون‌دارتر در آورد، نه؟ :)