اعتقادی به بیات‌شدن چیزها ندارم؛ مثلا روایت لحظات شیرین زندگی! این‌ها مگر بیات شدنی است؟ مگر می‌شود ننوشت؟ باید نوشت حتی اگر دیر شده‌باشد. باید زنده نگه داشت؛ تمام لبخند‌ها را، صداها را، نگاه‌ها را. 
جمعه را خوب یادم هست؛ صبحی که با ف.ن عزیزم از خوابگاه بیرون زدیم. خنکای صبح تهران روی پوست صورتمان دست می‌کشید. عجله داشتیم؟ کمی. دلهره داشتیم؟ نمی‌دانم. من اما ته دلم می‌لرزید؛ مثل همیشه، مثل هربار که می‌خواهم آدم‌های جدید را ببینم. در مترو "سه‌نقطه" را دیدیم. لبخند شدیم. سه‌تایی به دنبال دوستان گشتیم. "اوناهاشن". جماعتی ایستاده بودند کنار هم. جلو رفتیم. به هولدن سلام کردم. جوابم "سلاااام" بود. لبخند شدم. دیگر ته دلم نلرزید. به بقیه نگاه نکردم؛ به بقیه‌ی مردهای توی جمع. چه می‌گفتم؟ نمی‌شد. باید صبر می‌کردم وقتش برسد. هرچیزی وقت خودش را دارد؛ مثل بغل کردن خورشید که باید در همان دقایق اولیه انجام بشود. با خانم‌ها حال و احوال کردم. چهره‌های جدید می‌دیدم اما سعی می‌کردم نگاهم، لبخندم و تن صدایم آشنا باشد. موفق بودم؟ نمی‌دانم. هوای گرفته‌ی مترو به اندازه‌ی هوای جنگل‌های شمال طراوت داشت. نه! هوا طراوت نداشت، نفسِ دوستان بود که طراوت داشت. 
"آقایون همه یه قدم بیاین جلو" هولدن بود که این جمله را گفت. همگی یک قدم جلو آمدند. روی چهره‌ها لبخند و خنده می‌درخشید. معرفی شدیم به هم. آنجا که برایم دست زدند، نی‌نی چشمانم برای تک‌تکشان لرزید. مترو تحت فرمانروایی ما بود انگار. هر آدم دور و نزدیکی به این جمع جوان و خندان خیره شده‌بود مخصوصا به هولدن که داد می‌زد: حریر، جولیک، کروکدیل‌بانو و... . وَ من همه‌اش با خودم می‌گفتم کسانی که دارند نگاهمان می‌کنند در مورد این اسم‌ها چه فکری دارند؟ لابد با خودشان می‌گویند این‌ها از مریخستان آمده‌اند! 
قطار رسید و سوار شدیم. دیدن شوخی و خنده‌ی دوتا از رفقا کیفورم می‌کرد. خیلی زود رسیدیم و این هولدن بود که داد می‌زد ددونکی‌ها پیاده شن. و این مردم بودند که چارشاخ نگاهمان می‌کردند. جو بامزه‌ای بود. لبخندم گنده می‌شد. از ایستگاه شهید بهشتی خارج شدیم و روی چمن‌ها نشستیم. اگر می‌خواهید خیس بودن یا نبودن چمن را تست کنید حتما امین را بفرستید جلو. چون دست می‌گذارد روی چمن و با ندای "خشکه همینجا بشینیم" می‌نشنید و ناگهان مثل فنر از جا می‌پرد که "نه خیسه آقا خیسه". لبخند. یک دایره‌ی بزرگ‌ تشکیل دادیم. هولدن مشغول صحبت و خوش‌آمد‌گویی بود. همانجا مراسم قرعه‌کشی خرید کتاب برگزار شد. من یکی از جایزه بگیران آن روز بودم و با جایزه‌ی سی هزار تومانی‌ام "اتحادیه‌ی ابلهان" را خریدم. اما حیف! نشد که امضای دوستان پای آن کتاب باشد. بعد از قرعه‌کشی و شعرخوانیِ امید عزیز که حسابی لبخند به لبمان آورد، به گروه‌های چندنفره تقسیم شدیم و به غرفه‌ها رفتیم. لابه‌لای خرید‌کردن‌هایمان به خورشید می‌گفتم چقدر کتاب‌خریدن با رفقای بلاگر می‌چسبد و او تایید می‌کرد. راستی! چرا اینقدر کتاب‌خریدن با شما جان‌چسب است؟ 
بعد از خرید در مکان و زمان تعیین شده جمع شدیم تا ناهار بخوریم. در همان لحظات بود که حورای نازنین بهم یک پیشنهاد فرای تصور داد و موجی از مهر را به جانم ریخت. و من چقدر در آن‌لحظه از داشتن شماها به خود بالیدم. و چقدر دیر فهمیدم که حورا به من نزدیک‌تر از آن بود که می‌انگاشتم! لبخند.
دوباره روی چمن‌ها نشستیم. ناهار را کنار آقاگل و خاله‌‌ی آقاگل و علی و فائزه و خورشید و توکا و نرگس خوردیم. بعد از ناهار علی برایمان پانتومیم اجرا کرد؛ البته در جمع کوچک خودمان. 
کم کم هوا، هوای عاشقانه شدن به سرش زد. تک و توک قطرات باران روی صورتمان می‌چکید و ماهی عزیز به همه هدیه‌ای دوست‌داشتنی می‌داد؛ دستبندی که خودش بافته‌بود و این چقدر برای من ارزشمند است. بالاخره رفتیم زیر یک سقف! کتاب چارلی عزیز را برایش امضا کردیم. دوستان نقاشی کشیدند و فوتبال‌دستی بازی کردند. هیجان. خنده. به حورا نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم. راستی گفته‌بودم نرگس چقدر خوب بازی می‌کند و چقدر همه را می‌برد؟
هوا دوباره خوب شد و روی چمن‌ها نشستیم. حالا جمعمان کوچک‌تر شده‌بود. بعد از کمی صحبت کردن و... با فائزه و هولدن و طاها و پری و حورا و گلبلول وارد شبستان شدیم و کتاب خریدیم. آن بین پری یک آقای قدبلند را آورد پیشمان و وقت معرفی میان آن‌همه سر و صدا، مرا به او نشان داد و گفت حریر، او را به من نشان داد و گفت حمید! و من با خودم گفتم لابد یکی از دوستانش است که دارد به ما معرفیش می‌کند. و البته که هیچ حمیدی در کار نبود. چند ثانیه بعد فهمیدم پری گفت غمی نه حمید! :/ و چشمانم گرد شد. غمی آنقدر ساکت و آرام بود و گاهی بود و گاهی نبود که نتوانستم بگویم چقدر خاموش می‌خوانمش و چقدر خوشحالم از دیدارش. 
برگشتیم پیش بچه‌ها. نشستیم. حرف زدیم. سوتی دادیم. خندیدیم، خیلی خندیدیم، خیلی خیلی خندیدیم. و بعد دوباره به ایستگاه شهید بهشتی رفتیم. و این پایان یک روز خوب بود. توی ایستگاه ف‌.ن بیتی را خواند؛ همان بیت معروف و دوست‌داشتنی که الحق به حال و هوایمان می‌آمد:
به پایان آمد این دفتر/ حکایت هم‌چنان باقیست

و افسوس که این پست به درازا کشید و نمی‌شود بیشتر از این برایتان بنویسم و از دوستان بگویم؛ از مهربانی فائزه، خورشید، جولیک، ف.ن، صبا، نیوشا حورا، مینای بلاگر و باقی بچه‌ها، از طاها که این‌پا و آن‌پا می‌کرد و عاقبت سوالی از ادبیات و شعر می‌پرسید و من هی لبخند می‌شدم از حجب و حیایی که کنار شوخ‌طبعی‌اش جا گرفته‌بود، از نرگس که سخت است احساسی که نسبت به او دارم را واژه کنم و بگویم چقدر صدایش و خنده‌هایش بغل‌کردنیست، از جناب صالح‌پور و محیاجان که دیدنشان سعادتی بود و دلم می‌خواست فرصتی فراهم می‌شد برای هم‌صحبتی بیشتر با هردویشان، از مینای تاج‌سر که میهمان‌نواز است و کتابش را آورد تا برایش خطی به یادگار بگذارم، از انرژی و خنده‌های دوست‌داشتنی سارا و زهرا و مکرر، از دوست‌داشتنی بودن عارفه، از قدبلند بودن‌ گلبول که باعث می‌شد گمش نکنیم و راحت و صمیمی‌بودن‌هایش برخلاف دورهمی سینما، از پریسا(مامان لیلی) که یکهویی دیدمش و با ذوق دویدم سمتش، از کروکدیل‌بانو و jud و ماهی و توکای نازنینم که خیلی کم دیدمشان، از صدای گرم و دوست‌داشتنی پری، از حامد که هم خودش آرام بود و هم‌ صدایش، از لبخند زیبای روزالیند و چهره‌ی دل‌نشینش، از اویان سین آرام که گوشه‌ای می‌ایستاد و بالا پریدن‌های ما را نگاه می‌کرد، از مجتبی جمشیدی که او را هم کم دیدم، از ابوالفضل که یکهویی آمد و نشان‌داد چقدر پایه‌است برای بازی کردن؛ مثلا فوتبال‌دستی، از آقاگل و خاله‌ی آقاگل و علی که صمیمیتشان دیرینه بود و از جنس رفیق‌بودن‌های چندساله. افسوس که از حوصله‌ی این متن خارج است و نمی‌شود گفت.

:: نوشتن از دورهمی‌ها را دوست دارم و البته خواندن پست‌ بقیه را. از چشم دیگران به یک اتفاق خاص نگاه‌کردن جالب است نه؟ :)
:: حالا اگر پستی گذاشتم و نوشتم تصورتان از حریر چیست راحت‌تر جواب می‌دهید؛ توی این دورهمی‌ها تقریبا نصف بلاگستان را دیدم. :))
:: و جای هرکه نبود و دلش خواست باشد، خالی...