این روزها 

گاهی در کوچه پس کوچه های زندگی قدم می زنم...

از خیابان داشته ها می گذرم...

و انتهای کوچه ای تنگ و بی هیاهو، مقابل یک در چوبی قدیمی می ایستم...

چه سکوتی...

پرنده از کوچه باغ آرزوهایم پرید...


 ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن/در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی...[شهریار]