پیش‌نوشت: تصمیم گرفته‌بودم چیز زیادی از دو دورهمی‌ای که رفتم ننویسم و به چند خط اکتفا کنم اما بعد پشیمون شدم و با خودم گفتم بد نیست کمی از حس و حال خوبی که داشتیم رو به شما هم برسونم. پس با لبخند می‌نویسم، با لبخند بخونین. :)
ایستگاه دروازه‌دولت بودم که به آقاگل اطلاع دادم من دیر می‌رسم و شما خودتون برین شبستان. حالا چرا آقاگل بنده‌خدا رو منتظر گذاشتم؟ چون تا حالا نمایشگاه نرفته‌بودم و راه‌ها رو بلد نبودم و قرار شد با آقاگل و بانوچه بریم. آقاگل هم در جواب گفت هنوز هیشکی نیومده و منتظر می‌مونم. ساعت نُه و نیم رسیدم مصلی. بنا به اطلاعات آقاگل چشم‌هام دنبال یه آقا با پیراهن "احتمالا" قرمز می‌گشت. بعد کمی گشتن پیداش کردم. چه بر تن داشت؟ کاپشن مشکی. پیراهنش به چه رنگ بود؟ زرشکی! :))
بعد از سلام و احوال‌پرسی نشستیم رو چمن‌ها و منتظر بانوچه موندیم. و تا ساعت ده، از بازی‌های مناطق مختلف ایران و دانشگاه و غیره حرف زدیم. اینکه تو دیدار اول این‌همه حرف واسه گفتن داشته باشیم، نشون می‌ده ما بلاگرها چه موجودات ویژه‌ای هستیم و کم‌کم باید عنوان یه ملت جدید اعلام استقلال کنیم. :))
خلاصه بانوچه زنگ زد و گفت با اسنپ میاد و من و آقاگل هم راه افتادیم سمت شبستان. دکتر سین زودتر از همه‌ی ما اونجا بود. بعد از مراسم معروف سلام و احوالپرسی، دکتر از هدیه‌هایی که باید واسه برنده‌های مسابقه‌ی رادیو می‌خریدیم گفت و همون موقع‌ها بود که بانوچه از راه رسید؛ کوله پشتی به دست و به گمان من خسته. واقعا خداقوت بهش که از راه دور اومد و تا آخرش باهامون بود. و من جمعمون رو خیلی دوست داشتم. گرما و صمیمیت توش موج می‌زد. درسته آقاگل رو بیشتر از بقیه می‌شناختم ولی چهره‌ و صدای آشنای دکتر سین و صمیمیت نگاه بانوچه باعث می‌شد فکر کنم خیلی ساله باهاشون آشنام. واقعا حالم با دیدنشون خوب شد و خستگی و خواب‌آلودگیم پرید. 
بعد از کمی صحبت کردن، چهارتایی رفتیم هدیه‌ها رو خریدیم و گفتیم تا بچه‌ها بیان یادگاری‌ها رو بنویسیم. در اینجا شما می‌تونین چهارتا آدم بزرگ رو تصور کنین که تو نوشتن یه یادگاری موندن! :)) و من نمی‌گم بعضی‌ها خود کتاب رو باز کردن و شعر توش رو نوشتن، و من نمی‌گم بعضی‌ها چقدر خطشون خوبه، و نمی‌گم بعضی‌ها بعد از دو ساعت، چه جمله‌ی خوبی نوشتن و با این‌حال می‌گفتن خوب ننوشتم؛ هیچ‌کدوم این‌ها رو نمی‌گم. :دی 
ما هم‌چنان جلوی انتشارات سوره مهر بودیم و منتظر که دوستان بیان. بالاخره یه چهره‌ی آشنا دیدم. نیوشا اومد و می‌گفت از رو کوله‌پشتیت شناختمتون. بله! شما در اینجا متوجه شدید که کوله‌ پشتی حریربانو از خود حریربانو هم معروف‌تره! :| :دی چند دقیقه بعد و درحالیکه مشغول صحبت با نیوشا بودم، دیدم انگار یکی داره کوله‌ام رو می‌کشه. اولش فکر کردم یکی خورده بهش ولی بعد دیدم نه! حرکت کاملا غیرطبیعی‌است. داشتم برمی‌گشتم که به طرف بتوپم و بگم "آآآآی نفس کششش، دستت رو بکششش" که چرخیدم و چشمام گرد شد! روم به دیفال! دیدم آقا ابوالفضله. :دی (سوپرایز شماره‌ یک) اصلا نمی‌دونستم قراره بیاد. بعد از خوش و بش و آشنایی با بچه‌ها، گفت اومده یکی از دوست‌هاش رو ببینه و بعدش فهمیدم منظورش میناست!(سوپرایز شماره دو) رفتیم نشر چشمه و مینا رو که با دوستش اومده بود دیدم؛ در حد چنددقیقه و سلام و احوال‌پرسی. دوستش داشتم. مخصوصا وقتی می‌گفت اومدم جایزه‌ام رو خرج کنم و مدل خرج‌کردنش رو هم با دست‌هاش نشونمون داد. فقط یه عینک دودی کم بود اون وسط! :)) 
خیلی زود ازشون جدا شدم و رفتم پیش بچه‌ها. کم‌کم آقای‌بنفش(محسن) و شاهزاده‌ی شب(سوسن)، مکرّر و برادرش، مرتضی و آقای بیان تشریف آوردن. با اومدن شخص آخری اول همه متعجب شدن و بعد کنجکاوی‌ها گل کرد که چه سِمتی داره و وقتی گفت مدیر وبلاگ زندگی به سبک بیان هستم، انگار بینمون دیوار کشیدن. ما خانم‌ها یه طرف بودیم و آقایون جمع شدن دور آقای بیان و لب گشودن به انتقاد و پیشنهاد. نمی‌دونم چرا حس می‌کردم طرف پیش خودش گفت عجب اشتباهی کردم اومدم. :)))
خلاصه وقتی همه اومدن و یادگاری‌ها رو نوشتن، رفتیم بیرون و رو چمن‌ها نشستیم. کیا بودیم؟ دکتر سین، محسن، سوسن، آقاگل، خاله‌ی آقاگل، پسرخاله و پسردایی آقاگل، بانوچه، نیوشا یعقوبی، مکرّر، داداش مکرّر، مرتضی(نفر هفتمآقای بیان و توت‌فرنگی و محمود و در نهایت حریربانو. زیر سایه‌ی درخت توتی نشسته بودیم و همینطور رحمت الهی بر سرمون فرود می‌اومد. قشنگ پتانسیلش رو داشت یه زنبیل برداری بشینی زیرش و توت جمع کنی! :)) اونجا خودمون رو معرفی کردیم. بچه‌ها ازدواج سوسن و محسن رو تبریک گفتن. و البته تسلیت هم گفتیم بابت فوت مادربزرگ محسن. خدا رحمتشون کنه...
مدتی به حرف‌زدن و صحبت راجع ‌به سوسک و عقرب و ازدواج و شیرینی‌نگرفتن از عروس دوماد و حریم خصوصی و غیره گذشت. وویس هم ضبط کردیم. بعدش تعدادی از بچه‌ها خداحافظی کردن و ما موندیم و آقایون رفتن ناهار بخرن. قرار بود بعد از ناهار دوباره بریم تو نمایشگاه و کتاب بخریم. این بین یاسی هم با ندای "به زور جای پارک پیدا کردم" اومد. چه مهربون و دوست‌داشتنی بود. و من عاشق عکاسی‌هاش بودم که یهو ازمون جدا می‌شد و از آدم‌ها و اطراف عکس می‌گرفت. و نگم از وقت‌هایی که یهو صداش رو بچگونه می‌کرد. عزیزم! *_* 
بعد ناهار دوباره رفتیم سراغ غرفه‌ها. دکتر ازمون جدا شد و رفت واسه خودش کتاب بخره. منم باید می‌رفتم نشر چشمه. با سوسن و نیوشا و ثریا و یاسی رفتیم. خیلی شلوغ بود؛ خیلی خیلی شلوغ بود. چرا شلوغ بود؟ چون عادل فردوسی اومده بود اونجا! و من واقعا درک نمی‌کردم اون جمع عجیب آقایون رو که همدیگه رو هل می‌دادن تا برن جلو و سلفی بگیرن. همه‌ دست‌ها رو به آسمان و چیلیک چیلیک. :/ سعی کردم کتابی که می‌خوام رو بخرم ولی نشد. هی جمعیت بیشتر می‌شد و ترجیح دادم برم بیرون. بچه‌ها رو دیدم. آقاگل رو دیدم. و چشمم افتاد به کسی که کنارش ایستاده بود! (سوپرایز شیرین سوم و با اختلاف بهترین سوپرایز اون روز) جدا انتظارش رو نداشتم سلوچ(علی گوهری) اونجا باشه! :)) فکر کنم این تعجب و ذوق در مدل سلام و احوالپرسیم هویدا بود. :دی نمی‌دونم چرا تصور من از علی یه پسر بیست و چندساله‌ی کتاب‌خون و کمی تا قسمتی جدی بود که لهجه‌ی یزدیش فقط مخصوص چالش‌های وبلاگی آقاگله، اما چی دیدم؟ یه پسر بیست و چندساله‌ی به شدت خاکی و صمیمی و خندون با لهجه‌ی بسیاااار شیرین یزدی! این لهجه‌ی عالی می‌تونه به عنوان چهارمین سوپرایز اعلام شه حتی! یادم بود که گفت شااااید بیام ولی اگه بیام قطاب میارم. پرسیدم قطاب آوردین؟ فکر کردم الان می‌خنده می‌گه نه شوخی کرده‌بودم ولی جدی جدی آورد! :| :)) آقاگل به هممون تعارفش کرد و چقدرم خوشمزه بود. اگه گرما و فشار هوای تو نمایشگاه و تشنگی نبود، حتما دوتا دیگه برمی‌داشتم. حیف! :/ :دی
اینجای دورهمی، نیوشا ازمون خداحافظی کرد. فکر کنم مضمون کلی حرف‌های اون روزمون "دورهمی فردا رو نیام دیگه؟" و " اگه نیای کات فور اِور" بود. :دی نیوشا رفت. ثریا و سوسن هم رفتن بن کتاب بگیرن. یاسی هم همون اطراف بود. من و آقاگل و علی هم مشغول صحبت بودیم. یه سادگی و صداقت خاصی تو اون لهجه‌ی یزدی موج می‌زد. مثلا وقتی من ‌گفتم وبلاگتون وبلاگ خوبیه، برگشت گفت عه شما که نمی‌خونی از کجا می‌دونی خوبه؟ :)) و لازم شد توضیح بدم که می‌خونم ولی کامنت نمی‌دم. :| خیلی از شماها رو هم می‌خونم و کامنت نمی‌دم. ببخشید. :|
ثریا که بن رو گرفت رفتیم کتاب بخریم. علی یه پیشنهادی داد ولی پسش گرفت. پرسیدم و گفت نه پیشنهاد ندادم. ولی من مطمئنم یه کتابی رو گفت. :| جلوی نشر مروارید بودیم و بانوچه گفت می‌خواد ناطوردشت بخره. یه نگاه کردم به انتشارات و گفتم نهههه! سلینجر فقط نشر نیلا و دیگر هیچ. کارتش رو بهم داد و من به سوی نشر نیلا شتافتم و ناطوردشت رو براش خریدم. :دی
کمی قبل‌ترش دکتر سین ازمون خداحافظی کرد، کمی بعدترش هم من توان راه رفتن رو از دست دادم و گفتم دیگه برم. بانوچه و علی و آقاگل موندن. من و یاسی و سوسن خداحافظی کردیم و اومدیم سمت مترو. عین یه سرباز شکست‌خورده راه می‌رفتم. شب قبلش دو ساعت و نیم خوابیدم و خستگی راه رفتن و کوله‌ی نسبتا سنگین هم اومد روش. به ف.ن پیام دادم دارم میام پیشت، مترو چه همواره... نه! چیزه، گفتم من یه ده دقیقه دیگه سوار مترو می‌شم و میام. حالا چرا به اون پیام دادم؟ چون دو شب پناهنده‌ی کشور خوابگاهش شدم :)) و جا داره مخصوص و ویژه و از ته دل ازش تشکر کنم؛ از میزبان مهربون و خوبم که بهش زحمت دادم و اون جدای مهمون‌نوازیش، بهم کتاب هم هدیه داد و من رو شرمنده‌ی محبتش کرد. ممنون رفیقم... ‌. و دورهمی پنج‌شنبه‌ی ما در این نقطه به پایان رسید و جای همه‌ی دوستانی‌ که نبودن، نتونستن و خواستن بیان و یهو به هم خورد، خیلی خالی.

پس‌نوشت: وقتی داشتم می‌رفتم پیش ف‌.ن، خسته بودم اما یه خسته‌ی خوشبخت و خوش‌حال که تونست تنی چند از رفقای خوبش رو ببینه. درسته تجربه‌ی اول دورهمی رادیو بود و سوال "خب حالا برنامه‌ی بعدی چیه؟" چندین بار تکرار شد اما مطمئنن یه خاطره‌ی قشنگ برامون موند و خوشحالم که تو جمعشون بودم. :)
عکس‌نوشت: 
ایستادگان از راست: محمود، آقای بیان، مرتضی، محسن، سوسن، بانوچه، مکرّر، حریر، نیوشا.
نشستگان از راست: آقاگل، آقای‌ توت‌فرنگی، دکتر سین.
بی‌ربط‌نوشت: دوستانی که پیج اینستاگرام بنده رو پیدا می‌کنین، لطفا خودتون رو معرفی کنین. می‌بینم بلاگرین ولی چون نمی‌شناسمتون درخواستتون تایید نمی‌شه. 

قسمت دوم، دِدونک یا دومین دورهمی وبلاگی نمایشگاه کتاب می‌باشد. از دستش ندین. :دی