صبح زیبایی بود و خورشید تابان، دل و جان شهر را می‌نوازید. با پدر توی ماشین نشسته بودیم و به سمت دانشگاه می‌رفتیم. نگاهم به خیابان‌‌ و آدم‌ها بود و در دلم دلهره‌ی ثبت‌نام می‌جوشید. نمی‌دانستم چگونه انجام می‌شود اما خیالم از بابت مدارک آسوده بود. همه‌چیز را آماده کرده بودم و تا صبح هزاربار چک کردم که مبادا چیزی جا بماند. 
حدودا پانزده دقیقه در راه بودیم تا ماشین ایستاد و ما مقابل ورودی اصلی دانشگاه پیاده شدیم. اتوبوسی جلوی در ایستاده‌بود و مردم باعجله سوار می‌شدند. ما نیز به آن‌ها پیوستیم. تا رسیدن به مقصد، از پنجره‌ به اطراف نگاه می‌کردم. همه‌جا پر از دار و درخت بود و این برای منِ طبیعت‌دوست جای خوشحالی داشت؛ چراکه محبور نبودم در یک محیط سرد و بی‌روح زندگی جدیدم را آغاز کنم. توی همین فکر‌ها بودم که اتوبوس ایستاد و پیاده شدیم. اولین چیزی که توجه هرکسی را جلب می‌کرد ساختمان بزرگ کرم رنگی بود که بر سردرش عبارت "دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی" می‌درخشید. و من دلم غنج ‌رفت برای این عنوان؛ برای این ساختمان، و درخت‌های بید اطرافش. همان بیدهایی که پای ثابت تمام تصوراتم بودند. حقیقتش دانشکده‌ و دانشگاه و طبیعت و امکاناتش بسیار دوست داشتنی‌تر از تصوراتم بود و من با دیدن این همه زیبایی، سراپا لبخند شده بودم.
با راهنمایی عزیزان راهنما، وارد یکی از سالن‌های همایش دانشکده‌ی ادبیات شدیم؛ جایی که باید منتظر می‌ماندیم تا نوبت‌مان شود. پسری لاغراندام و ریزنقش، هر چند دقیقه یک‌بار می‌آمد و اعلام می‌کرد از شماره‌ی فلان تا فلان برای ثبت نام تشریف بیاورند. حس می‌کردم فشارم افتاده. استرس نداشتم اما بی‌حال بودم. نمی‌دانستم چرا!
بالاخره وقت رفتن و شروع عملیات ثبت نام حضوری رسید. مدارکم را در دست گرفتم و رفتم. خانواده‌ها اجازه‌ی ورود نداشتند و خودمان باید برای ثبت نام می‌رفتیم. با چند دختر هم سن و سال خودم، وارد دانشکده شدیم. در بدو ورود باید برگه بهداشت و سلامت‌مان تایید می‌شد. مسئله‌ای که ذیل مدارک ثبت نام نیامده بود اما من به‌خاطر وسواس زیادم در تهیه‌ی مدارک و جست‌وجو در سامانه‌ی گلستان بهش برخوردم و تاییدیه‌اش را گرفتم. آن روز، ثبت‌نامِ خیلی از دانشجو‌ها به خاطر این تاییدیه یا ناقص ماند یا به تاخیر افتاد. در این مرحله بهمان یک فرم دادند تا اطلاعاتمان را وارد کنیم. یکی از سوال‌ها این بود: آیا رشته‌تان را با علاقه انتخاب کردید؟ و نمی‌دانید نوشتن یک "بله" غلیظ در جواب این سوال چه لذتی دارد! 
بعد از مرحله‌ی یک با راهنمایی دوستان به طبقه‌ی دوم رفتیم و به آسان‌ترین شکل ممکن ثبت‌نام انجام شد. همه‌چیز منظم و دقیق بود. میزها به ترتیب چیده شده بودند و به هرکدام که می‌رسیدیم چیزی از ما می‌خواستند. اولی پر کردن فرم علایق ورزشی، دومی فرهنگی، سومی دادن تاییدیه ثبت نام غیرحضوری، چهارمی دادن مدرک دیپلم و پیش‌دانشگاهی. بعد از آن هم به چند اتاق رفتیم و ثبت نام حضوری خوابگاه را انجام دادیم و همه‌ی مراحل تایید شد و کارت دانشجویی را همانجا بهمان دادند. چه لحظه‌ی شیرینی! ذوق دارد دیدن عکست روی کارتی که نتیجه‌ی تلاش‌هایت است و مقابل رشته‌ات نوشته: زبان و ادبیات فارسی.
بعد از گرفتن کارت، برگه‌ی انتخاب واحد را بهمان دادند. پیش از آن نگران بودم که خب انتخاب واحد را چگونه انجام بدهم و من که چیزی بلد نیستم و امثالهم. اما خبر خوش این است که برای ترم‌اولی‌ها خودشان انتخاب واحد می‌کنند و جای هیچ‌گونه نگرانی‌ای نیست. و بدین ترتیب عملیات ثبت‌نام حضوری دانشگاه به پایان رسید و من رسماً دانشجو شدم! 
و جا دارد از همه‌ی دانشجویانی که به عنوان راهنما در تمام مراحل ثبت نام کنارمان بودند و با مهربانی و صبوری به سوالات بچه‌ها جواب می‌دادند و راهنمایی‌شان می‌کردند، تشکر کنم. این برخوردها باعث شده‌بود که تمام دلهره‌ها هیچ شوند و با آرامش و لبخند و گاهی خنده، یکی یکی مراحل ثبت‌نام را انجام دهیم و از نابلدی پس نیفتیم! 
بعد از گرفتن کارت و برگه‌ی انتخاب واحد داشتم از پله‌ها پایین می‌رفتم که دخترخانمی چادری جلویم را گرفت:
- عزیزجان ثبت نامت تمام شد؟
- بله.
- من خانم فلانی هستم ترم پنج جامعه شناسی و راهنمای ترم‌اولی‌ها. شماره‌ام رو بگیر. هر سوالی داشتی من در خدمتم. 
تشکر کردم و شماره را گرفتم. داشتم می‌رفتم که از خوابگاه پرسید و وقتی فهمید نمی‌دانم کجاست، دستم را گرفت و راه را نشانم داد. همینقدر خواهرانه و مهربان و دوست داشتنی! بعد از ۵ دقیقه پیاده‌روی، نزدیک‌های خوابگاه خواهران ایستادیم و از او تشکر کردم و باقی راه را خودم رفتم. 
پیش‌تر عکس خوابگاه دوستان دیگر در دانشگاه علامه و چند دانشگاه دیگر را دیده بودم و تصوراتم از خوابگاه خودم هم چیزی شبیه به آن‌ها بود. کلید را از سرپرستی گرفتم و پس از چرخیدن توی ساختمان با بدبختی اتاق دونفره‌ای که گرفته‌بودم را پیدا کردم. کلید را توی قفل در چرخاندم و در باز شد. از دیدن اتاق ماتم برد...

پی‌نوشت: قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم |

عکس‌نوشت: یک گوشه از فضای سبز دانشگاه :)